۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

روانکاوی بشار اسد : ترکیب فاجعه بار وسواس و قدرت

         حافظ اسد سه پسر داشت : اولی " باصل " که همچون پدر سرسخت و یکدنده بود و در رسیدن به قدرت تاب تحمل هیچ مانعی را نداشت و در نهایت تاوان عجله خود را با جان خویش پرداخت و در یک تصفیه خونین درون خانوادگی در سانحه ای ساختگی توسط پدر به قتل رسید تا هوس توطئه برای همیشه در او خاموش شود. دومی " بشار " که سالها در رقابتی نفسگیر سایه برادر بزرگتر را همیشه بر سر خویش حس کرده بود و رنجیده خاطر از او ادامه تحصیل پیشه ساخت تا در فرصتی مناسب سودای برادر نامراد خویش را پیروزمندانه در کف گیرد و حقارت نهادینه شده از خردسالی در وجود خویش را با غرور و قدرت جایگزین ساخته و بر سریر باصل تکیه زند. سومی " ماهر " که همچون همه فرزندان آخر نگاه به دست بزرگترها داشت که به حمایت از او برخیزند و به ناچار در آن گرد و خاک میدان نبرد دو برادر بزرگتر به گوشه انزوا خزیده بود بلکه آسیبی را تجربه نکند و در نهایت به منصبی حقیر و خرد در دربار پدر و برادر قانع گردید و در حال حاضر نیز دور از هیاهو به کار خود مشغول است.
          برای بررسی ساختار روانی و وهمی بشار اسد به عنوان یک روانکاو و تحلیلگر شخصیتی باید ابتدا پدر او را از این لحاظ نیک بشناسیم تا به درک خصوصیات شخصیتی فرزند خلف وی نائل شویم. پدر از اقلیت مذهبی علوی سوریه است که با کودتایی قدرت را به دست آورد و در هیاهوی جنگ سرد ابرقدرتها و نبرد اعراب و اسرائیل توانست به تحکیم قدرت خویش بپردازد . بیرحمی های وی در کشتار مخالفان داخلی و قتل عامهای وحشیانه سوری ها خاطره تلخی را از اسدها در روان سوری ها به جا گذاشته که فرزند وی که از قضا همان رویه پدر را دنبال می کند باید تاوان آن را پس بدهد. آنچه که از گفته ها و نوشته ها و شیوه حکمرانی وی به جا مانده است از روحیه نظامی گری و فاقد انعطاف حافظ اسد حکایت دارد. تنشهای اعراب با اسرائیل فرصت خوبی برای وی فراهم آورد که در داخل به بسط قدرت اقلیت علوی با سرکوبی کامل بپردازد و سی سال بر مسند قدرت بدون هیچ رقیبی باقی بماند. از لحاظ آسیب شناس روانی خصوصیات وی انطباق کاملی با علائم سایکو پاتی یا ضد اجتماعی دارد که در صدام حسین نیز وجود داشت و از قضا هر دو آنها مرام بعثی را دنبال می نمودند. کم صبری و ارضای فوری خواستها و نیازها و بیرحمی و شقاوت بی نهایت و حفظ قدرت به هر بهایی عناصر رفتاری وی را شامل می گردید.
          بشار اسد در فضای روانی متعارضی رشد یافته بود. مثلث عاطفی وی سه جریان قدرتمند را در بر می گرفت  که شامل پدر و مادر و برادر بزرگ بود. رابطه با برادر آمیخته ای از حسادت  و رقابت و میل به نابود ساختن وی  و با پدر تمایل به همانند سازی و مشابهت و با مادر تبادل عاطفی نیمه و ناتمام و ناکام ساز . چنین تابلوی بالینی در دوران کودکی و ادامه آن تا بزرگسالی منجر به ایجاد جریانات وهمی و هیجانی وسواس ساز در بشار اسد گردیده است که منجر به رفتارهای کنونی وی در عرصه داخلی سوریه و جهان شده و به دلیل فقدان عناصر سالم و بهنجار عاقبتی بس وخیم برای خود و خانواده اش و اقلیت علوی فراهم نموده است . اهم این خصوصیات روانشناختی و وهمی وی با نگاه روانکاوانه به شرح زیر می باشد:
          الف : ژستها و رفتارها و حرکات چهره وی در سخنرانیها و اجتماعات و درون خانواده سرد و خشک و فاقد هرگونه هیجان واقعی و طبیعی می باشد. در نگاه اول نمی توان به درون وی نفوذ نمود و از پنجره احساسات وی به محتویات ذهنی و خودآگاه و ناخودآگاه وی نظر افکند. هیجانات وی در فیلمهای گوناگونی که در دسترس است مصنوعی و با حسی آمیخته به اجبار و نمایش  ابراز می شود. حرکات دست و بدن همانند همه افراد مبتلا به اختلال شخصیتی وسواس همراه با ریتم و تکرار با کلمات است. تاکید دائمی و پایان ناپذیر وی بر گفته هایش با حرکات سر و دست قطعیت وجود جریانات وسواسی را در سازمان روانی و عاطفی و هیجانی وی بیشتر بر ما آشکار می سازد.
          ب: با توجه به اینکه ساختار اولیه رفتارهای وسواسی اضطراب می باشد با بررسی صحنه ها و فیلمهای موجود از وی در موقعیتهای گوناگون به وجود این سازمان وهمی اضطراب زا اطمینان می یابیم. سرعت زیاد در سخن گفتن و استفاده از کلمات تکراری و نگاه نگران و حرکات دستها و بدن و سر که مکانیسم تخلیه اضطراب را در وی فعال می سازد ما را به وجود این هسته های اضطراب زا که محصول مثلث شوم و آسیب زننده روابط اولیه وی که پدر و مادر و برادر می باشد و ریشه در شرایط پر تنش کودکی وی داشته است رهنمون می نماید.
          پ: نقش پر رنگ شرایط کودکی بشار اسد را می توانیم در رفتارهای مواجهه ای وی در بحران داخلی و جهانی مشاهده کنیم. همانند سازی با پدر با استفاده بی رویه از خشونت و کشتار و بیرحمانه مخالفان و ایجاد رعب و وحشت و استفاده از نظامیان و شبه نظامیان وفادار به خود در حد افراط نشان داده می شود. رفتاری را که سالها در برابر برادر بزرگتر خود از همان اوایل زندگی تمرین کرده بود را با شقاوتی شدید در برابر مردمان و مخالفان به نمایش می گذارد. معنای نبرد وی این است : " هیچکس را در قدرت با خود شریک نخواهم کرد چون هیچگاه برادر مرا در قدرت با خود شریک نکرد." رابطه بشار اسد با مادر به شکلی متفاوت اکنون تظاهر می کند . بی اعتمادی به مادر به دلیل داشتن دو برادر بزرگتر و کوچکتر از خود و قرار داشتن در میانه این میدان و محبت ناتمام مادر اکنون تردیدی جانکاه در بشار اسد به تمامی روشها و طرحهای صلحی است که توسط دیگران ارائه می شود. دیگرانی که از نظر وی غیر قابل اطمینان و دروغگو و ناکام کننده اند و در سر قصد آسیب رساندن به وی را دارند.
          نتیجه : بشار اسد کشتار بیرحمانه را در درون سوریه ادامه خواهد داد و در راستای تسلط اوهام اقتدارگرایانه و بدبینانه و همچنین شیوه عمل وسواسگونه خود که هیچگونه انعطاف و تغییری را در خود جای نمی دهد تا آخرین لحظات بر اساس سیستم وهمی آسیب دیده و متکی بر اوهام کنترل کننده با ماهیت وسواسی مقاومت خواهد نمود.
          راه حل : مخالفان وی باید با در نظر گرفتن وضعیت روانی وی جریان وسواسگونه مقابله ای او را به سمت و سوی مراحل قبل و بعد از تسلط اوهام وسواس ساز وی بکشانند. ترفندهایی که به افزایش اضطراب در وی بیانجامد که مکانیسمهای قبل از وسواس به حساب می آید و شیوه هایی که منجر به ایجاد افسردگی و درماندگی در او شود که مربوط به دوران پس از وسواس به حساب می آید.

۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

رمزگشائی روانکاوانه رمان بوف کور صادق هدایت

           رمان بوف کور صادق هدایت را می توان به درستی رازآورترین ماجرایی دانست که به زبان فارسی در دسترس است. هر جمله آن سرشار از استعاره ها و نمادهایی است که تنها در قالب دانش تفسیر اوهام معنا و مفهوم پیدا می نماید. دانش روانکاوی این فرصت را به ما می دهد تا رمزگشایی دقیقی از محتویات آن و در نتیجه شناخت شخصیت نویسنده معروف آن یعنی صادق هدایت کسب نمائیم. هشتاد و پنج بار این رمان را از اول تا انتها خوانده ام و هر بار به عظمت آن بیشتر واقف شده و بر شعور بالا و ناخودآگاهی زیرکانه هدایت آفرین گفته ام. از آنجا که امکان چاپ کامل نوشته هایم در این زمینه فعلا" میسر نمی باشد خلاصه آنها را در چهار محور به شرح زیر ارائه می نمایم:
           الف : بوف کور برگردان کابوس زندگی هدایت است . در روانکاوی کابوس به سر ریز شدن اوهام دردناک ناخودآگاهی به بخشهایی از واقعیت اطلاق می گردد. این اوهام ماهیتی ناشناخته و غیر قابل دسترسی برای فرد دارند. هر انسانی با درجاتی از آغشتگی وهمی در سازمان روانی خود همراه است. شدت این واکنشهای وهمی گاه تمامی دنیای واقعی را به تسخیر خود در می آورد تا جاییکه نگاه فرد به زندگی تنها با دخالتهای وهمی ذهنی وی مقدور می باشد. در چنین شرایطی واقعیت جایگاه خود را در زندگی فرد از دست می دهد و رفتارهای وی تابع شرایط نابسامان وهمی ای می گردد که جایگزین واقعیت می گردد. از این جهت می توانیم کابوس را به عنوان اوهام سازمان بندی شده با محتوای رنج آور و آسیب زننده ای تلقی نماییم که مکانیزم تسکین و تشفی وهمی برای هسته های متعارض و قدرتمند رشد یافته در طول زندگی فرد فراهم می سازد. رمان بوف کور از این منظر کابوسی هولناک از زندگی صادق هدایت است. کابوسی که در نهایت برای وی قابل تحمل نبود و خودکشی ارمغان تلخ آن گردید.
           ب : بوف کور انعکاس سردرگمی وهمی هویت صادق هدایت است . یافته ارزشمندی که با بررسی این داستان داشته ام به این راز شگرف ختم گردید که تمامی اسامی و افراد صاحب نقش بوف کور به نحوی بخشی از سازمان وهمی صادق هدایت به حساب می آیند . چنین یافته ای را می توان در قالب سردرگمی وهمی هویتی وی توجیه نمود. راوی - دختر اثیری - پیرمرد قوزی - دایه - زن لکاته - عمو - عمه هر کدام شخصیتهایی هستند که تشکیل دهنده عناصر وهمی ناخودآگاهی صادق هدایت محسوب می شوند. سئوالی که با این یافته به آن جواب می دهیم این است که آیا صادق هدایت در گیر تعارضات همجنسگرایانه بوده است ؟ تحلیلهای من نشان می دهد در بوف کور هدایت قدرت وهمی تضادهای جنسی به شکل فراگیر بر روی پرسوناژهای ذکر شده مورد فرافکنی کامل واقع شده ان تا جاییکه می توانیم در هر کدام از این شخصیتهای داستانی رد پایی از شخصیت صادق هدایت را به وضوح بیابیم.
           ج : بوف کور انعکاس دهنده واپس روی به سالهای اولیه زندگی هدایت است . تثبیت در مرحله دهانی در این داستان برای راوی آن که بخش مرتبط با واقعیت ذهن نویسنده را شامل می شود بسیار عیان و آشکار است. میل به شراب و تریاک واضحترین نمود این مکانیسم دفاعی در صادق هدایت است. تمایل به گیاهخواری و نوشتن کتابی به نام " فوائد گیاهخواری " در زندگی واقعی صادق هدایت نشاندهنده چنین تثبیتی در مرحله دهانی است. رابطه با مادر در این مرحله از اهمیت بسزایی برخوردار است. هدایت فرزند آخر خانواده بوده است که فاصله سنی اعضای آن از یکدیگر زیاد نبوده است. به عنوان هفتمین فرزند نیاز وی به مادر و آغوش وی را در همه جای بوف کور به خوبی مشاهده می کنیم.
           د : بوف کور سرشار از مانور اوهام افسرده ساز و خودنابودگرایانه است . هر روانکاوی با خواندن بخشی از این کتاب بی گمان با خود خواهد گفت که نویسنده این کتاب در نهایت خود را خواهد کشت. خودکشی برگردان خشم وهمی به درون است و با نابود ساختن خویش این خشم هم تخلیه خواهد شد. آنگونه که در بیماران مبتلا به افسردگی می بینیم میل ناکام مانده آرام گرفتن در آغوش مادر از دست رفته در تمامی زندگی آنها به قدرت زمینه ساز فعالیت اوهامی می گردد که به تقویت دوباره این میل منجر می گردد و رفتارهای آنان را به این سمت و سو سوق می دهد. به استقبال مرگ رفتن در بیماران افسرده تکرار این تمایل ناکام مانده کودکی به استقبال آغوش مادر رفتن است. کشتن خود آرامشی را به فرد می دهد که تنها با آرامش قرار گرفتن نوزاد در آغوش مادر قابل مقایسه است. درد زنده ماندن در این افراد همان درد دور بودن از آغوشی است که پناهگاه و امنیت بخش وتسلی دهنده خاطر رنجیده آنان باید می بوده است و به دلیلی از آنان دریغ شده است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

پدوفیلیا (انحراف جنسی بچه بازی) رایج در خاورمیانه

           در ادبیات روانکاوانه هنگامی که از تمایل به برقراری رابطه جنسی با کودکان صحبت به میان می آید به عنوان یک آسیب جدی از آن نام برده می شود. در سبب شناسی آن به ناتوانی فرد در ارضای میل جنسی در قالب عادی آن و پناه بردن به کودکان و جایگزین ساختن آنان به جای افراد بالغ اشاره می شود که ریشه در عوامل زیر دارد :
 1- احساس حقارت شدید در رویارویی با جنس مخالف : افراد پدوفیلیک یا بچه باز نوعی گرایش اجتنابی از مواجهه و رو در رویی جنسی با بالغان همجنس یا غیر همجنس دارند. این احساس به روابط اولیه فرد با والدین و بخصوص والد غیر همجنس ارتباط دارد. مردان پدوفیلیک دارای مادرانی بوده اند که به با رفتار خود احساس ترس و شرم را از زنانگی و عناصر زنانه در ذهن فرزند خود پرورانده اند. پدران این افرادی نیز اکثرا" ناتوانی خود را در قالب سختگیریهای افراطی و غیر منطقی و ایراد گیریهای دائمی پنهان می سا خته اند که در نهایت به ایجاد و افزایش احساس ناتوانی و حقارت و بخصوص در رابطه با جنس مخالف انجامیده است . آنها ناخواسته با ایجاد اوهام ناخودآگاه شرم و ترس از زنان و اندام تناسلی آنان در ذهن پسرانشان بتدریج هسته های قدرتمندی از جریانات هدایت کننده و شکل دهنده گرایشات جنسی انحرافی به سمت کودکان را تثبیت ساخته که در بزرگسالی به شکل آسیب جدی نمایان می گردد.
2- نیاز به ارضای اوهام مربوط به احساس حودشیفتگی بدون مقاومت : خوشیفتگی را شاید شایعترین علامت بیمارگونه در پدوفیلیکها دانست. در بررسیهای زیادی که در خصوص ارتباط بین خودشیفتگی و تمایلات پدوفیلیک در این افراد داشته ام دلایل بسیار قوی از قدرتمند بودن آن یافته ام که می تواند به عنوان یک یافته جدید در ادبیات روانکاوانه از آن صحبت به میان آورد. اصطلاح " ارضای نیاز خودشیفتگی بدون مقاومت " را برای اولین بار در خصوص این افراد بکار می گیرم. پدوفیلیکها ناتوان از مقابله برای ارضای خودشیفتگی خود با افراد بالغ به ناچار قربانیان کم سن و سال را انتخاب می کنند که چندان مقاومتی در برابر این میل ناخودآگاه و قوی آنها از خود نشان نمی دهند.
3- تجربیات جنسی دردناک اولیه در دوران خردسالی و اوایل نوجوانی وجود دارد: این واقعیت که اکثر پدوفیلیکها سابقه تجاوز و تعرض در کودکی را داشته اند در شرح حال آنها در طول جلسات رواندرمانی به وضوح آشکار است. گرایشات انحرافی آنان در بزرگسالی می تواند همانند سازی با هویت آسیب دیده کودکی آنها باشد. " همانند سازی با خویشتن آسیب دیده " اصطلاحی است که به عنوان یک نوآوری می توانیم در سبب شناسی پدوفیلی از آن یاد کنیم.
4- پدوفیلیکها و وسواس نسبت به توانایی جنسی : رفتار جنسی انحرافی پدوفیلی در اصل وسواس و دوگانگی و تردید نسبت به توانمندی ارضای جنسی در برابر بالغان است. این وسواس بصورت مکرر در رابطه با قربانیان آنان یعنی کودکان تکرار می شود. رفتارهای جنسی افراد پدوفیلیک با کودکان به شکل وسواسگونه و با قربانیان متعدد در فواصل زمانی خاص تکرار می گردد . این تکرار فرافکنی اوهام وسواسگونه فرد بر کودکان می باشد.
           با توجه به این عوامل و با نگاهی به بررسیهای منطقه ای و پژوهشهای جهانی نوعی گرایشات پدوفیلیک خاص در خاورمیانه و بخصوص کشورهای عربی و ایران می بینیم که با بافت فرهنگی و چهارچوبهای ارزشی و اعتقادی مردمان این ناحیه از جهان امتزاج یافته و شکلی گاه رسمی به خود گرفته است. ازدواج با دختران نابالغ یه عنوان اصلی ترین نمود پدوفیلی به شکل رسمی و قانونی آن هنجاری پذیرفته شده است که باعث مشکلات عدیده در این جوامع شده است.

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

آسیب شناسی و روانکاوی تاریخی ایرانیان - بخش اول

           در ناخودآگاهی جمعی ایرانیان چه می گذرد؟ بعنوان روانشناسی که هزاران ساعت کار رواندرمانی با مراجعانم در طول سالیان متمادی داشته ام نقاط مشترکی را از زاویه فرهنگی دیده ام که مردمان این سرزمین را از دیگر کشورها متمایزمی سازد. قصدم نه انتقاد و خرده گیری بلکه نگاهی واقع بینانه به ژرفای ناخودآگاهی مردمانی است که در پیشینه تاریخی خویش فراز و نشیبهای بیشماری را تجربه نموده اند و مجموع آن تاثیرات را اینک در رفتارهای روزمره و در کوچه و بازار و درون خانواده های آنها مشاهده می کنیم. از آنجا که نگاه آسیب شناسانه روانکاوانه بر این رفتارها و نمودهای روانی دارم پس به شرح زیر به تحلیل محتویات ناخودآگاهانه آنها از منظر علائم و آسیبها می پردازم:
           الف : از حدود پنجهزار سال پیش که اولین پیشینیان ایرانی حاشیه رود سند و سرزمینهای باران خیز هند را ترک کردند و قدم در فلات ایران گذاشتند در اعماق لایه های ناخودآگاهی خود پیوند با آب و آسمان را که ارمغان رطوبت بیحد و اندازه دیار هند بود را در مسیر خود از سیستان و پارس حفظ نمودند و از پرستش الهه های هندی همچون آناهیتا ( خدای آب و زایندگی) در طی دو هزار سال به اهورا مزدا ( در آسمان ) رسیدند . چنین اعتقاداتی قوم ایرانی را با دگرگونگی اعتقادی مواجه ساخت. از یکسو آنچه را که به اقلیمی دیگر تعلق داشت را به سرزمینی آوردند که با ریشه های آن اعتقادات وهمی تعارض داشت و از دگر سو در سرزمین جدیدشان یعنی پارس با اعتقادات وهمی جدیدی که برخاسته از اقلیمی نوین بود کشانده شدند. در این بازسازی اعتقادی بنا بر نیازهای تازه خود بر لایه های فکری و فرهنگی و اعتقادی و وهمی افزودند تا آنجا که تا دو هزار و پانصد سال پیش به اوج آن رسیدند و به دلیلی نا همگونی و تعارضات حل نشده در بافت و ساختار این جریانات فرهنگی چنان فتور و رخوتی بر سایر جنبه های حیاتی اجتماعی آنها سایه افکند که با حمله اسکند همه چیز را به فرهنگ و قدرت رومیان باختند .
           ب : بعد از تسلط اسکندر و زمامداران سلوکی لایه هایی از فرهنگ مغرب زمین در طی چند صد سال نقشی نازک ولی قدرتمند بر ذهن ایرانیان به جا ماند که بعدها رسوخ آن را در ترکیب با تولیدات نظریه پردازان و فیلسوفان اسلامی می بینیم که چگونه افلاطون و ارسطو را به ستایش و تکریم پرداختند و نظریات آنها را بسط و شرح دادند. نتیجه استیلای رومیان بر ناخودآگاهی جمعی ایرانیان تغییر جهت نگاه از اهورا مزدا به زمین و نمودهای طبیعت بود. هر چند تا حمله اعراب تعارضات به حد انفجار اشباع شده ناشی از لایه های چندگانه قدرتمند و قدیمی در سازمان روانی و ذهنی ایرانیان نظام اجتماعی آنها را چنان در خود تنیده بود که از استحکام آن بناچار غفلت ورزیدند و سعی خود را بر حفظ آئین های گذشتگان و مشغولیت وسواسگونه به افکارمنشعب از این جریانات اعتقادی و فرهنگی متضاد و متعارض معطوف نمودند و در حمله اعراب با اندک هجمه ای به ورطه سقوط کشیده شدند.
           ج : ایرانیان در مقابل اعراب اولین واکنشهای روانشناختی دفاعی خود را در قالبی جمعی به نمایش گذاشتند. نکته جالب این بود که مقاومت چندانی در مقابل این مهاجمان بدوی از خود نشان ندادند. بجز قیامهای پراکنده ای که در بعضی نقاط ایران به صورتی محدود صورت پذیرفت اکثریت سکوت و خاموشی را برگزیدند. ساسانیان در طی صدها سال تلاشی در جهت بازسازی فکری و افزودن جریانات ذهنی بومی مردمان ننمودند و نتیجه آن خلائی شد که با هجوم اعراب به سرعت انباشته و کامل گردید. مردمان تشنه نوگرایی خسته از لایه های جانبدارانه و متعارض و اضطراب زای متراکم ذهنی خود با مهاجمان عرب همراهی نمودند و در طی صدها سال با استفاده از مکانیسم دفاعی روانشناختی واکنش نمایی reaction formation از اعراب گوی سبقت را بودند و با ترکیب مجموعه وهمی و ذهنی و فکری پیشینگان خود با محصولات ساده و فاقد عمق اعراب مهاجم به خلق شگفتی و سازه هایی در حوزه اعتقادی و اندیشه دست یازیدند که باعث تعجب اعراب در طی قرنها گردید. آنها مهاجمان را با زیرکی در درون فرهنگ خود حل میکردند و معجونی جدید از ترکیب و امتزاج عناصر روانی فرهنگی می ساختند که در ظاهر شباهتهایی با فرهنگ و رفتار مهاجمان می داشت اما در عمق با موجودی وهمی ناخودآگاهی جمعی آنها پیوند عمیقتر بیشتری را برقرار می کرد.
           د : انفعال و عدم تحرک ایرانیان در عرصه جهانی و نگاه ناپویای آنها باعث شده است که همیشه طعمه خوبی برای مهاجمان باشند. در ریشه یابی و تحلیل این کندی می توانیم از اصطلاح " درماندگی آموخته شده " در روانشناسی معاصر بهره ببریم. آنها در ژرفای ناخودآگاهی خود آموخته اند در انتظار بارش آسمان و لطف آناهیتا باقی بمانند و یا اینکه " ایشتر " خدای جنگاوری آنها را در مقابل دشمنان محافظت نماید و اهورا مزدا طبیعت را بر آنها رام و مطیع سازد بلکه به سعادت و رفاه دست یابند. اگر اوضاع بر وفق مرادشان نباشد آنقدر منتظر می مانند که دشمنان و مهاجمان در درون آنها حل شوند و تغییر ماهیت دهند ولو به قیمت گذر قرنها زمان باشد. اعراب مهاجم بار سنگینی که در ذهن ایرانیان باعث سکون و درماندگی آنها شده بود را نداشتند. مغولان نیز هرگز قصد کشورگشایی نداشتند اما بی تحرکی وسوسه برانگیز ایرانیان محرکی می شد برای دیگران که نیشتری بر این تن فربه و علیل وارد سازند و زخمی بر پیکره بنشانند.

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

تحلیل تکنیک روانی حساسیت زدایی تدریجی در جنگ سوم خلیج فارس

           غرب دارد به رویای ده ساله خود در منطقه خاورمیانه نزدیکتر می شود. آنچه را که بوش پدر آغاز ساخت اوباما نیز تکمیل نموده و محصول آنرا خلف جمهوری خواه وی خواهد چید. قویا" معتقدم تسلط بر ایران و تنگه هرمز برای امریکا و اروپا اهمیت حیاتی دارد. دلایل این ضرورت به شرح زیر می باشد:
الف: پس لرزه های بحران اقتصادی اکنون معاش غرب را به لرزه در آورده است. تحلیلگران به تداوم آن در سالیان بعد اعتقاد راسخی دارند.
ب: روسیه مار زخم خورده ای است که در حال حاضر به ترمیم زخمهای فروپاشی اقتدار خود می پردازد. نگرانی غرب از مداوای این زخمها و برگشت به دوران جنگ سرد است.
ج: چین اصلی ترین منبع نگرانی غرب است. سیطره این اژدهای قدرتمند بر اقتصاد جهانی آنچنان است که هیچ کشوری از دامنه نفوذ آن در امان نیست.
د: بحران انرژی کم کم چهره مخرب خود را عیان می سازد. قلب انرژی جهان یعنی خاورمیانه برگ برنده قدرت حاکم برای منطقه است.
ه: نظامهای دیکتاتوری کهنه خاصیت مقابله ای خود را در برابر عوامل نگران ساز غرب از دست داده اند و بتدریج با نظامهای خود کنترل کننده باید جایگزین شوند تا بعنوان پیاده نظام و سپرهای طبیعی در آینده نقش مهم خود را ایفا نمایند.
           با توجه به این مقدمه شیوه های متنوعی توسط متخصصان جنگ روانی بکار گرفته می شود تا هزینه عملیات به نحو چشمگیری کاهش یابد. جنگ روانی بعنوان بخش غیر قابل انفکاک سیاست مدرن نقش بسزایی در طراحی هر گونه عملیات در سطح جهانی به عهده دارد. یکی از این تکنیکها که به کرات توسط امریکا و اروپا استفاده می شود تکنیک حساسیت زدایی تدریجی است که در روانشناسی بالینی در درمان فوبیا یا ترسی مرضی کاربرد بسیار ثمربخشی دارد. در این شیوه درمانی محرک ترسناک در طی درجات بسیار خفیف تا شدید به ترتیب ارائه می شود تا آمادگی پذیرش آن در وی ایجاد شود. به عبارت دیگر سطح تحمل بیمار بتدیج با تجربه سطوح مختلف از لحاظ ضعف و شدت محرک افزایش یافته و در نهایت نسبت به محرک واقعی در شرایط بیرونی واکنش عادی نشان خواهد داد. شکل مبدل این تکنیک در سیاست به شکل پیچیده ای مورد استفاده قرار می گیرد. عملیات روانی بر اساس این شیوه به ارزیابی مکرر موقعیت قربانی و تحمیل کش و قوسهای مصنوعی با درجات مناسب با موقعیت کشاندن حریف و نگه داشتن وی در موقعیت مورد انتظار که تا وقوع رفتار مورد نظر از سوی قربانی ادامه می یابد. چنین کارکردی در سطح شبکه بزرگی از عوامل امکان پذیر می گردد که در هماهنگی بسیار نزدیک با یکدیگر قرار داشته باشند. در جنگ سوم خلیج فارس این تکنیک در سه سطح در حال انجام است :
سطح اول : ایجاد آمادگی در افکار جهانیان برای پذیرش محرک ناخوشایند حمله به ایران و قبول آن به عنوان یک ضرورت .
سطح دوم : کاستن ضررهای ناشی از شوک حاصله از حمله به ایران و عوارض تضعیف کننده آن در اقتصاد جهانی و کنترل تبعات آن.
سطح سوم : در صورت رو کردن برگ حمله نظامی امکان سازش ایران و تن دادن به خواسته های غرب بسیار بالا می رود که مطلوب غرب نمی باشد. هر گونه سازش و مماشات در قبال غرب از سوی ایران برای کشورهای متحد و ناتو یک فاجعه به حساب می آید. بازی دوگانه مشوق و تنبیه از سوی دول متحد صرفا" برای خرید زمان تا تاثیر کامل تکنیک حساسیت زدایی به شرح گفته شده در بالا می باشد.
           مثال برای تکنیک روانی حساسیت زدایی تدریجی:
بیستم ژانویه : اوباما اعلام کرد سیاست وی در برابر ایران به آشفتگی اقتصادی در این کشور انجامیده است و سارکوزی از فاجعه آمیز بودن حمله به ایران سخن به میان آورده است . تحلیلگران و سیاستمداران ایرانی از کنار هم گذاشتن این دو نقل قول چنین برداشت می کنند که گزینه نظامی از سوی غرب غیر ممکن می باشد. نتیجه آن به شکل کوبیدن بر طبل جنگ و قدرت نمایی بیشتر در برابر ماشین هولناک جنگی آمریکا و متحدانش می گردد که خواسته اصلی اروپا و امریکا برای تدابیر بعدی می باشد.

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

روانکاوی ترور

        ترور از دیدگاه روانکاوی تعریفی متمایز دارد : رفتاری است که نابودی دیگری را شرط بقای تروریست می سازد. عملی است که در دو سطح همزمان وهمی و واقعی  به قصد نابود سازی هدف مشخصی بوقوع می پیوندد تا تضمینی باشد بر بقای یک ایده یا فکر یا ساختار. وهمی است از آن لحاظ که چهارچوبهای هیجانی و هسته های برانگیزاننده ناخودآگاهی درآن موثر است و واقعی است  از آن جنبه که برنامه هدفمند  دارد و در راستای ستیابی به نتیجه ای معین عمل می نماید. ترور یکی از دست اندرکاران پروژه اتمی ایران در هفته اخیر فرصتی فراهم آورد تا پدیده ترور را از زاویه روانکاوانه مورد بررسی قرار دهیم. این پدیده در قالب سه بخش تقسیم می گردد. اول آمر اصلی  دوم هدف ترور یا قربانی و سوم عامل یا عاملین اجرا . رفتار هر کدام از این بخشها را در دو قالب وهمی و واقعی می توانیم به شکل زیر مورد تفسیر قرار دهیم :
            رفتار آمر یا آمران در سطح وهمی :
1- قربانی تنشهای وهمی ناخودآگاه در ساختار ذهنی آمر ایجاد ساخته است و با رفتار و اعمال و اقداماتش درجاتی از تشویش و دلهره در وی ایجاد نموده است.
2- آمر قربانی را در سیستم وهمی خود با تعارضات حل نشده ای همراه می بیند که تنها راه خلاصی از این تعارضات وکشمکشها حذف فیزیکی قربانی در نظر می گیرد.
3- قربانی آنچنان تسلطی بر هسته های وهمی آمر دارد که بقای وهمی این هسته های قوی و در عین حال درگیر خطر را در آمر مورد حمله قرارمی دهد که به ناچار در شرایط حذف فیزیکی توسط آمر قرار می گیرد.
4- آمر در استنتاجهای وهمی خویش تنها راه تشفی و تسکین و ارضاء تکانه های خشونت طلبانه خویش را در مواجهه نابودگرانه با قربانی مورد محاسبه قرار می دهد.
          رفتار آمر یا آمران ترور در سطح واقعی :
1- آمر ترجیح می دهد از شیوه حذف فیزیکی قربانی به این دلیل استفاده کند که سهلترین راه دسترسی وی به هدف بعدی می باشد.
2- آمر در راه رسیدن به اهداف خود با ترور قربانی  هزینه کمتری در مقایسه با سایر شیوه ها می پردازد.
3- نابودی قربانی سرعت دستیابی آمر را به اهداف آتی افزایش می دهد.
4- سازمان سوپر ایگو یا اخلاقی آمر تحت تاثیر تکانه های اید یا نهاد دچار ضعف و ناتوانی شده است و بناچار شیوه های برخاسته از اید با هدف ارضاء فوری و سریع و رفتارهای ابتدایی و واپس گرایانه متکی بر نابود گرایی در الویت قرار می گیرد.
          رفتار قربانی در سطح وهمی :
1- قربانی بصورت ارادی یا غیر ارادی در مسیر تعارضات حل نشده آمر قرار می گیرد. اهمیت وی با توجه به موقعیت قرار گیری وی در این مسیر تعیین می گردد و نه خصوصیات فردی وی.
2- شرایط قربانی می تواند  به تحریک هسته های وهمزای قدرتمندی در آمر بیانجامد که رفتار ترور را توسط وی صادر نماید.
3- قربانی به دلیل غفلت وهمی در مسیر تکانه های خشم آلود آمر قرار می گیرد و در نهایت با نابودی خویش با ترور هزینه این غفلت وهمی خویش را می پردازد.
4- قربانی ارضای وهمی خویش را در ادامه تعارض با آمر می پندارد و در مقابل آمر نیز با نابود ساختن وی ارضاء  او را مورد حمله قرار می دهد.
          رفتار قربانی در سطح واقعی :
1- قربانی به دلیل تبعیت از چهارچوبهای تعیین شده ای مورد حمله قرار می گیرد که در تضاد منافع با خواسته های آمر است.
2- قربانی  عضوی از مجموعه ای است که نابودی آن مجموعه یا بخشهایی از آن خواسته آمر محسوب می شود.
3- قربانی خواسته یا ناخواسته با رفتارهای خود به تحکیم  پایه های ساختاری می پردازد که آمر مایل به تضعیف آن است .
          رفتار عامل یا مجری ترور در سطح وهمی :
1- عامل ترور هسته های وهمی متراکمی  را دارا می باشد که  با نابود سازی قربانی به ارضاء دست می یابد.
2- مجری یا عامل تروردر غیاب سوپر ایگوی یا من برتر اخلاقی در سازمان روانی خویش به تکانه های اید یا نهاد گردن می نهد  و با اطاعت از آمر به خشنودی وهمی می رسد.
3- سیستم وهمی عامل یا مجری ترور با ادغام در سازمان وهمی آمر انگیزه های مشترک و پیوسته ای را با وی می یابد که در نهایت رفتار اقدام به ترور ماحصل و نتیجه این همانند سازی وهمی آمر و عامل می گردد.
          رفتار عامل یا مجری در سطح واقعیت :
1- عامل ترور در چهارچوب قراردادی  معین عمل نموده و دستمزد خود را در قبال آن دریافت می نماید.
2- عامل ترور بخشی از چهارچوبی است که با آمر اهداف مشترکی را دنبال می نماید.
3- عامل می تواند  خواسته یا ناخواسته در مسیر تعارضات آمر با قربانی قرار گرفته باشد .
4- شرایط فردی عامل و انگیزه های وی از رفتار ترور قابلیت محاسبه ار لحاظ سود و زیان را دارا می باشد.

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

خاطرات یک اعدامی

          یک زندانی که سالها در بند اعدامی ها بود در زمان مرخصی برایم چنین تعریف می کرد:
         " در ورودی که روی لولا می چرخید دلم هری پایین می ریخت. اگر مامور بود که نفسهای همه توی سینه حبس می شد. وقتی برای بردن اعدامی ها می آمد کاغدی در دستش بود که لیست اسامی ها توی آن بود. قلبم می زد. هیچکس پلک نمی زد. موادی ها نه وکیل داشتند و نه قبلش به خانواده هایشان اطلاع می دادند. آن چند دقیقه به اندازه چند سال می گذشت. اسمها را که یکی یکی می خواند انگار با قلمی آهنی آن را توی مغزم حک می کردند. واکنشها فرق می کرد. یکی همانجوری پای برهنه از بند می زد بیرون. از خود بیخود می شد و دیگر هیچ چیز نمی دید. نه لباسی بر می داشت و نه خداحافظی می کرد. هر چه به او می گفتیم بیا آخرین وداع انگار که صدای ما را نمی شنود. بعضی هم غش می کردند به زمین می افتادند. سربازها پایشان را می گرفتند و با خود می کشیدند و بیرون می بردند.تعدادی هم خداحافظی می کردند و با دوستانشان دست می دادند و روبوسی و گریه  و حلال بودی می طلبیدند و حساب کتابهایشان را صاف می کردند و نامه ای و احیانا" توصیه ای به عزیز ندیده ای .یک مورد بود جوانی مجرد که خیلی بامرام بود. اسمش را که خواندند با آرامش با یکی یکی ما خداحافظی کرد. نصیحتمان می کرد که چرا دارید گریه می کنید . باید دست بزنید و شادی کنید. وقتی دید کسی به حرفش گوش نمی دهد گفت تا دست نزنید نمی روم . هر چه حفاظت به او می گفت که راه بیفتد اهمیتی نمیداد. می گفت تا دست نزنید برایم نمی روم. بازمانده های  بند برایش دست زدند تا رفت. تا چند سال تو بند اعدامی ها صحبت او بود که مرگ را با شادی استقبال کرد.توی هفت سالی که توی بند اعدامی های بودم مرتب خالی و پر می شد کریدور . برایم مرگ دیگران عادی شده بود. می گفتند فلانی را کشته اند می گفتم کشتند که کشتند. به یکی اگر می گفتی دنبال فلانی می گردم می گفت او که دو هفته پیش اعدام شده است. آدم به مرحله ای می رسد که غصه مردن هیچکس را نمی خورد. دلم سخت و سنگ شده بود. بعضی وفتها می خواستم خودم را امتحان کنم ببینم لحظه اعدام مثل اینها می ترسم یا نه ؟ کنجکاو بودم که چه حالی پیدا می کنم وقتی اسمم را برای بردن می خوانند . روزها اجرای حکم  ساعت دوتلفنها قطع بود.می گفتند تلفن قطع می دیدید آدم است که افتاده . می دانستند که وقت اعدامشان است. یکی را می دیدید که بیهوش شده است . یکی دیگه اینقدر نشئه می کرد تا موقع اجرای حکم نشئه باشد و چیزی نفهمد . صحنه اعدام زیاد دیده ام. یکی جست می زد روی نیمکت با دستها بسته شده از پشت. یکی دیگر را چند تا سرباز به زور طناب به گردنش می کردند. یکی از صحنه هایی که یادم نمی رود زنی بود که بالای میز نمی رفت. هر کاری کردند گوش نمی داد فریاد می کشید و گریه می کرد. می گفت اول باید بچه هایم را ببینم بعد اعدامم کنید. موادی ها ملاقات آخر ندارند و بی خبر اعدامشان می کنند. چند تا سرباز دست و پایش را گرفتند و به زور طناب را به گردنش انداختند . جرم مواد تعزیه ندارد. حفاظت ممنوع کرده است اما اعدامی های قتلی تعزیه دارند . پیراهن سیاه و پرچم سیاه می زنند و از اتاقهای مختلف به دوستهایش سر می زنند و به آنها تسلیت می گویند. ولی موادی ها چون تعزیه ندارند زیاد به فکرشان نبودیم. مگه چقدر قرار است غصه بخوریم. یک روز دو روز نیست . همیشه هست . صبح با ده نفر داریم صبجانه می خوریم شام می شویم دو نفر. شب نشسته ایم چند نفری با هم حرف می زنیم و می خندیم شب بعد از آن جمع دو سه نفری بیشتر زنده نیستیم. "

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

روانکاوی قربانیان آقازادگی !

           احمد رضایی فرزند محسن رضایی در دبی خودکشی کرد. هر چند هنوز بطور کامل چند و چون مرگ وی مشخص نشده است اما تشخیص مرگ وی به عنوان خودکشی چندان بی ربط نمی باشد. منابع قانونی امارات نیز مرگ وی را خودکشی اعلام نموده اند. این اتفاق بهانه ای شد تا به احوال بخشی از افراد این جامعه که عنوان آقا زادگی را یدک می کشند بپردازیم و پرده از رنجی که از دگرگونگی اوضاع زندگیشان می کشند سخن به میان آوریم. ناهمسویی جریان زندگی آقازاده ها با همسن و سالهای غیر آقا زاده و عادیشان و زندگی آنها در اکواریومی بنام خانواده و قید و بندهای بیش از حدی که بر دست و پایشان نهاده می شود و در نتیجه تافته ای جدا بافته تلقی می گردند . فضای متعارض زندگی آنان با جریان عادی زندگی مردم کوچه و خیابان باعث ایجاد سازمانی وهمی و نا همخوان با واقعیت می گردد که تحت عنوان گسست روانی و رفتاری با محیط از آن نام می بریم. این گسست موجب ایجاد واکنشهایی در چهارچوب عواطف و احساسات فرد گردیده و در نهایت وی را به انزوای کامل و افسردگی و اقدامات نامتعارف و بیمارگونه سوق می دهد. در جامعه ایرانی ما در قالب آقا زادگی و آقا زادگان با طبقه ای نو ظهور به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مواجه می شویم که با سایر طبقات اجتماعی تفاوتهای اساسی و بنیادین دارند. این افراد به دلیل برخورداری از رانت قدرت پدران خود و دسترسی بیحد به امکانات زندگی و رفاه مطلق در شرایطی قرار می گیرند که از جهاتی می تواند بشدت آسیب زننده و نامتعارف تلقی گردد. با توجه به تجربه کاری خود به عنوان یک روانشناس در این زمینه عمده این شرایط را به شرح زیر ارائه می نمایم:

۱- به دلیل مشغله والدین فضای ارتباطی اعضای خانواده با ترکیبی از دخالتهای شغلی و کارکردهای عادی درون خانواده روبرو می شویم. کودکان این خانواده ها مجبورند از همان اوان خردسالی درگیر مسائلی شوند که چندان ضرورتی بدان ندارند و در عوض فرآیندهای طبیعی و عادی حاصل از ارتباطات عاطفی و هیجانی آنان دستخوش آسیب و بی توجهی قرار می گیرد.

۲- حساسیت شغلی والدین به خودی خود موجب کنترلهای افراطی بر روابط کودکان این خانواده ها با دیگران و بخصوص کودکان خانواده های عادی می گردد. با توجه به اینکه تعامل با همسن و سالها نقش مهمی در شکل گیری شخصیتی کودکان ایفا می نماید آقا زاده ها محرومیتهای جدی در این زمینه را تجربه می کنند که می تواند زمینه ساز ناتوانی های بعدی و شکل گیری ساختار روانی افسرده ساز در آنان گردد.

۳- به دلیل فاصله عاطفی و هیجانی والدین از فرزندان به علت مشغله زیاد فرزندان خانواده با انباشتگی نیازهای روانی در سازمان ذهنی خود روبرو می شوند. در طی سالیان متمادی این نیازها قابلیت ارضا و تخلیه و تسکین نمی یابند و در نهایت به شکل احساس ناکامی شدید بیرون ریخته شده و قابلیت ابتلا به افسردگی را در آقا زاده ها افزایش می دهد.

۴- در جلسات روان درمانی آقا زاده ها به خوبی می توان خشم ناشی از تابعیت همراه با تحمیل از والدین صاحب مقام را در قالب میل به تخریب و انهدام تصویر وهمی والدین در جریان برون ریزی وهمی در فرآیند تداعی آزاد مشاهده کرد. آنها می خواهند خود را از هر چیزی که به اطاعت وادارشان سازد برهانند و زنجیرهای اسارت طلایی که بر دست و پایشان سنگینی می کند را بدرانند و جامهای زهر مرصع خود را در زیر پا لگد کوب سازند.

۵- روابط درون خانوادگی آقا زاده ها همچون روابط والدین با مراکز قدرت از همان دوران ابتدای کودکی به شکل اطاعت محض شکل می گیرد. همه چیز در حول و حوش مسئولیت و اطاعت و فقدان پرسش و سئوال شکل گرفته و خواست و اراده فرزندان چندان اهمیتی ندارد. عاقبت این جریان به ناکامی و نتیجه حتمی آن یعنی افسردگی ختم می گردد.

۶- به دلیل فاصله روانی و رفتاری آقازاده ها از جامعه عادی و کنترل افراطی یک بعدی توسط والدین و تلاش در جهت مطیع ساختن آنان بتدریج ساختار وهمی آنان با رگه هایی از خود مرکز بینی و خود محوری و خود شیفتگی بیمارگونه شکل می گیرد. گاه این تشکیلات وهمی با ترکیب و تداخل با رانت بی انتهای قدرت که توسط والدین در اختیار فرزندان گذاشته می شود می تواند به ناهنجاریها و ناسازگاریهای جدی روانی منجر گردد. یکی از دلایل شیوع رفتارهای ضد اجتماعی در آقا زاده ها می تواند از چنین روندی برخوردار باشد.

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

روانکاوی فروغ فرخزاد : شاعر آیه های عصیان و تاریکی



                          " همه هستی من آیه تاریکیست
                            که ترا در خود تکرار کنان
                           به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
                           من در این آیه ترا آه کشیدم آه
                           من در این آیه ترا
                           به درخت و آب و آتش پیوند زدم "
    
          فروغ را نمی توان با معانی ظاهری اشعارش شناخت. رازهای وهمی نهفته در کلمات روان و سیالش بیش از حد و تصور است. هر شعرش همچون صندوقچه ای است که ظاهر بس ساده و آشنا دارد اما درونش اسرار بیشمار نهفته است. هزار بار اگر نغمه هایش را به زبان آوری باز محتاج فرصت دیگری هستی تا پرده از ناپیدای دیگرش برداری. هوشمندی ذاتی و زنانگی اشباع شده اش با رنگی از خلاقیت بیمانند معجونی از او ساخته بود که با صد نگاه نیز بازشناسی و شناخت وی را بسیار دشوار می نمود. نگاه روانکاوانه به اشعار وی دریایی از اوهام پیچیده  و پیوسته با هسته های متعدد و قدرتمند ازهیجانات و عواطف مهار نشده و کنترل ناشدنی را در اختیار ما قرار می دهد که با رنگ آمیزی احساسات زنانه فرمی دلپذیر و خوشایند و وصف نشدنی را نمایان می سازد.
        در تحلیل اشعار نگاه روانکاو به سازمانهای وهمی شاعر است که قدرت خود را از گذشته و کودکی و سازوکارهای عاطفی و هیجانی اولیه می گیرد. رابطه با والدین در این میان از اهمیت به سزائی برخوردار است. در یکی از نامه هایی که به پدر می نویسد اطلاعات بسیار جامعی و کاملی از ویژگیهای روانی و رفتاری پدر را عیان می سازد که از لحاظ تشخیصی بسیار ارزشمند است.عمده نتایج تحلیلی از ارتباط وی با پدر به شرح زیر می باشد :
1- تعارض علاقه و اضطراب  با پدر : از یکسو نیاز دارد به پدر نزدیک باشد و از سوی دیگر از وی گریزان است . در نامه اش نداشتن تفاهم و درک متقابل و نگاه ایراد گیرانه و سرزنش آمیز پدر را به خویش مورد انتقاد قرار می دهد و از اینکه از کودکی با دنیای وی بیگانه بوده و شباهتی در افکار و عقاید و احساسات با او نداشته است خود را رنجیده و دردمند نشان می دهد.
2- ازدید فروغ پدر وی را مایه سرافکندگی و شرم خانواده به حساب می آورده است. این احساس کهنه و ریشه دار از سالیان اولیه زندگی مبنای افسردگی مزمنی بوده است که برای همیشه همچون سایه ای وی را همراهی می کرده است.
3- پدر با شخصیتی وسواسی و رفتارهای کنترل کننده و سختگیری مفرطی که در روابط درون خانواده بر همه تحمیل می کرده است فرزندانش را طغیانگر و معترض ساخته است. خشم نهفته در کلمات فروغ در بیشتر اشعار وی در اصل نمود خشمی است که از کودکی با فشارهای روانی و اجباری پدر در او بنیان نهاده شده است.
4- نگاه بدبینانه و تحکم آمیز پدر نسبت به زندگی و فرزندان تاثیر مخربی بر احساسات و هیجانات فروغ گذاشته است. از یکسو وی را در قبال پدر منفعل و ایستا ساخته و از جهتی متضاد او را به طغیان و خشم و مقابله جدی برانگیخته است. دامنه این دوگانگی بعدها تبدیل به جبهه ای وسیع به گستردگی تمامی زندگی وی گردیده است. تقریبا" د رتمامی اشعار وی رد و نشانی از این دوگانگی را مشاهده می کنیم. گاه با زندگی از در صلح و آشتی در می آید و منفعلانه تقاضای محبت می کند و گاه خشمگینانه و از سر استیصال از عرش تا فرش را در هم می ریزد و طغیانگرانه جدالی سهمگین با هستی خویش و همگان را آغاز می نماید.
5- پدر شانس کودکی آرام و زیبا را از فروغ دریغ داشته است. نگاه وسواسی و اضطراب آلود و سرزنشگر وی دخترک را وارد وادی اوهام ناکام ساز و درد آوری نموده که باید دوران اوج با حسرت  از کودکی وهمی و خیالی خود یاد کند که هیچگاه شیرینی طعم آن را در واقعیت نچشیده است .
6- طلاق از شوهری که شبیه پدر بوده است در اصل خشمی بوده که نابهنگام سر باز نموده و دیگری را قربانی ساخته بلکه تسکینی وهمی از رنجی که از خردسالی به همراه داشته رهایی یابد.همسر وی - پرویز شاپور - هیچگاه لب به سخن نگشود  و تا زمان مرگ کلمه ای از آنچه که بین او و فروغ گذشت سخنی به میان نیاورد اما می توان از سکوت وی استنباط عجز و ناتوانی در مقابل زنی نمود که پس سالها هنوز درک احساسات و اوهامش بسیار دشوار است.
7- همراه با تسلط پدرانه تصویر مادر مات و ناپیدا است. مادر همچون سایه ای مبهم چندان وجود و نمود بیرونی در زندگی فروغ ندارد. دخترک در حسرت فقدان زنانگی مادر به دنیای زنانگی وهمی و خودساخته ای پناه می برد که نظیر آن را فقط در دنیای وهمی اشعار و کلمات می توان یافت نه در عالم واقع. زنانگی اغراق آمیز و سرشار از آمیزه های وهمی هیجانی و عاطفی پررنگ و غلیظ. هوشمندی اش به خلاقیتی شگرف انجامیده است تا بتواند به چنین معجزه ای دست زند : آنگونه که می خواهد برای خود هویتی بسازد که مانندی نتوان برایش یافت.

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

استیو جابز : مرگ از سرطان یا توهم خود درمانی لجوجانه

         

            ابتلا به بیماریهای سخت تنها بدن بیمار را درگیر خود نمیکند بلکه سازمان روانی وی را بشدت در هم می ریزد و عوارض دهشتناکی را به همراه می اورد. این تغییرات با تشخیص پزشک آغاز می شود و پروسه پیچیده ای را به همراه خود آغاز می سازد. واکنش اولیه با شوک و ناباوری همراه است. ممکن ساعتها و روزها و ماهها به طول انجامد اما مرحله بعدی که انکار است کلیت بیماری را هدف می گیرد و می تواند مدتها ذهن بیمار را در تسکینی وهمی نگه دارد. بعد از آن افسردگی و پذیرش بیماری است که بیمار را به ناچار به تکاپو برای درمان معقولانه و منطقی وا می دارد. ماندن در هر کدام از مراحل فوق و گذار از آن به عوامل متعددی بستگی دارد که مهمترین آن تجربیات قبلی و شخصیت فرد و میزان پختگی هیجانی و هوشی وی دارد. هر چه انسجام روانی و رفتاری بیشتری وجود داشته باشد فرد به همان نسبت زودتر به آخرین مرحله که پذیرش بیماری و تلاش در جهت استفاده از شیوه های صحیح برای زنده ماندن است می رسد.
          استیو جابز بنیانگذار اپل به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت اما انچه که مرگ وی را متمایز می سازد نگاه وهمی و نامعقول به درمان بیماری دشوارش بود که او را وارد مرگی زودرس نمود. یکی از متخصصان سرطان امریکا با بررسی دقیق پرونده پزشکی وی دریافته است که بیماری او در صورتی که درمان بصورتی معقول و با طی روال عادی آن انجام می شد می توانست موفقیت آمیر باشد و احتمال مرگ وی بسیار اندک بوده است. استیو جابز بجای انجام اقدامات مناسب پزشکی توصیه های پزشکان را نادیده می انگاشته است و به شکلی وسواسگونه به خوددرمانی روی آورده بود. استفاده از  داروهای گیاهی نامربوط و آب  میوه های عجیب و غریب و طب سوزنی و شیوه های ساختگی در ماههای آخر عمر بشدت وی را مشغول نموده بود تا جاییکه  نگرانی و اعتراض اطرافیان و پزشکان معالج وی را برانگیخت.
          این سئوالی است که می تواند ما را در جایگاه یک پژوهشگر مسائل روانی و رفتاری به سبب شناسی و آسیب شناسی این پدیده رفتاری رهنمون سازد که چه عواملی میتواند بیماران صعب العلاج را درگیر این واکنشهای وهمی و غیر معقولانه نماید تا حدی که مرگی سریع را برای خود رقم زنند. یافته های ما نشان می دهد که بیماران خود درمانگر تفاوتهایی اساسی با بیمارانی که بیماری خود را پذیرفته و رویکردی منطقی در مواجهه با آن در پیش گرفته اند را دارا می باشند. اعم این تفاوتها به شرح زیر می باشد:
          1- مرحله شوک و ناباوری در بیماران خود درمانگر مدت بیشتری به طول می انجامد. چنین مسئله ای نشاندهنده بالا بودن سطح اضطراب و تنش ناشی از آگاهی نسبت به ماهیت بیماری در این افراد می باشد. در بیماران عادی گذار از مرحله  شوک و ناباوری سریعتر اتفاق می افتد.
        2- انکار وهمی ناخودآگاهانه بیماری  در بیماران خود درمانگر بیشتر است . مکانیسم دفاعی روانی انکار یکی از مکانیسمهای بسیار مهم در روبرو شدن با موقعیتهای تلخ و ناگوار است. بیمار با بستن چشم خود بر روی واقعیت بطور موقت خود را از عوارض تکانه های رنجزای آن آسیب دور نگه می دارد تا زمانیکه سازمان روانی وی تمهیدات مقابله ای بیشتری را مهیا سازد. به سخنی دیگر بیماران خوددرمانگر به دلیل ناتوانی در کنترل تکانه های ناخوشایند و دردناک وهمی ناشی از اوهام مرگ و نابودی از مکانیسم دفاعی انکار استفاده بیشتری به عمل می آورند.
         3- اضطراب ناشی از عواقب و نتایج بیماری سخت به شکل گیری ساختارهای وهمی جدیدی با مرکزیت بهبودی سریع و مطمئن ایجاد می نماید که سرآغاز یکسری اقدامات وهمی از سوی بیمار خوددرمانگر می گردد. فرد همچون غریقی در آب به هر خاشاکی چنگ می اندازد بلکه  کورسوی امیدی در تاریکی وهمی خود به سوی زندگی پیدا نماید. این تلاشها به دلیل ماهیت وهمی و ناموفق و غیر واقع بینانه ای که دارند معمولا" مثمر ثمر واقع نمی شوند و فرد را بیشتر در گرداب بیماری فرو می برند. در بیماران عادی ساختارهای وهمی از قدرت کمتری برخوردارند و معمولا" هسته های وهمی چندان قدرتمندی قابلیت شکل گیری پیدا نمی نمایند.
         4- بیماران خود درمانگر از سطح تلقین پذیری بالاتری نسبت به بیماران عادی برخوردارند. اصولا" در موقعیتهای ناخوشایند به دلیل بالا رفتن سطح تنش و فعال شدن هسته های وهمی مداخله گر در سازمان وهمی ناخودآگاه فرد تلقین پذیری به عنوان مکانیسمی تسکین دهنده به کاهش سطح اضطراب در بیمار منجر می گردد. تلقین پذیری می تواند به شیوه های درمانی جدید و ناشناخته و یا غیر مطمئن کشیده شود و گاه به جایگزینی آنها با درمانهای علمی و درست می انجامد.
       

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

کالبد شکافی روانکاوانه خودکشی دوعاشق : اشتباه وهمی تراژیک


          خبر تلخ و دردناک بود. نهال سحابی زن 37 ساله به دنبال خودکشی بهنام پسر 22 ساله خودکشی می کند . برای کالبد شکافی روانی این خودکشی تمام وبلاگش را از اول تا آخر خواندم. آنچه در وبلاگش دیدم سراسر طغیان و سرکشی یک روح بشدت افسرده بود که دلبستگی خاصی به دنیا نداشت. انگار با زندگی سر جنگ داشت. همه چیز در ابتدا در هاله ای از خشمی غیر قابل کنترل به پیش می رفت تا اینکه جوانی وارد زندگی او شد. جوان دارویی بود بر درد بی درمان و جانکاه وی. در وبلاگش می توان این دلبستگی حیاتی به او در قالبی پنهان و ناآشکار رد و نشان یافت. دوری و نزدیکی و قهر و آشتی و شکایت و مهر ورزی ماهها ذهن دردمند او را با این نورسیده به زندگی تاریکش مشغول می سازد. تا بدانجا در هم حل می شوند که طاقت فراق از هم ندارند. برای حفظ جوانک بازی مرگ را با او آغاز می سازد و اوهامش را از مردن با او درمیان می گذارد غافل از اینکه دیگری آنگونه در وی حل غرق شده است که طاقت این گفتار را ندارد و زودتر خویشتن را به دام مرگ می افکند تا داغ مرگ معشوق را پیشاپیش تجربه نکند. نهال زمانی به خود می آید که پسرک در آغوش خاک تیره خفته و او شرمگین و خشمگین از رخدادی که در وقوع آن مسئول بوده با اندوهی بی پایان خود را به دام مرگی می سپارد که شاید همیشه آرزوی همیشگی وی بوده است. دو پست آخر وبلاگش کلید این بازی وهمی است  که با جوانک آغاز ساخته و تراژدی شومی که هیچگاه در مخیله اش نمی گنجید را رقم زده است و ناخودآگاه خوانندگان وبلاگ خود را از آن آگاه ساخته است. پست اول وداع با همگان است که در آن بر نابهنگامی مرگ معشوق و ناچاری مرگ خود سخن رانده است و رقص مرگی که با بهنام آغاز می سازد و در اصل به زندگی خویش پایان می بخشد و در پست دوم اعترافی هولناک را می خوانیم که به جبران گناهی نابخشودنی خود را به مجازات مرگ محکوم می نماید. دو پست آخر وبلاگ وی را بخوانید و در انتها روانکاوی اعتراف تلخ وی را با تحلیل پست دوم وی می آورم :

................................................................................................................................................................

دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به...
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان...
پله ها ... نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی....گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم
پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد...
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس...
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را...
بیا بهنام
بیا برقصیمشان


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/31ساعت توسط نهال
 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود و ( یاد اسم های قبلی این وبلاگ افتادم...پناه یک ... و پاشویه های تب ناک ) یاد تو که هر لحظهء این نوشته ها رو از بر بودی....با من بودی بدون اینکه سایه ای از تو رو اونا افتاده باشه. یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه....نبود...این بار من بیدار شدم ناغافل و ....
یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی درست همزمان با اسم این بلاگ که به لحظه های محتضر تغییر کرده بود و مرگ در من خیلی جدی شده بود.
بهنام دیروز مسخ شده بودم کنارت. کجا بودی که تعجب کنی و بگی تو چرا یه دقیقه نمی تونی بشینی؟ نشسته بودم بهنام...حدود شش ساعت. وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ این بار هم یهو اونقدر شلوغ شد که فرصت خداحافظی نداشتم...برگشتم باز هم نشد ...بعد گفتم خداحافظی در کار نیست. رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم.
اما این نوشتن ها رو اینجا تموم میکنم بهنام. حالا کم کم حرفها داره برام معنی پیدا میکنه. نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت. این لحظه های محتضر من از آن تو، یا نمی دونم پونزده یا بیست دقیقه ء آخر وآرام تو....و نصیب این روزهای بازسازی شدهء دردناک مرگ آنهم دم به دم من. فایده ای نداشت...کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت. هیچ معجزه ای در کار نیست. "..." ها رستاخیز را به نیشخند میکشند و مرگ را تمام شدن " ما" می دانند. و من هر چه فریاد میزنم این تنها منم که تمام شدم... صدایم جز در گوش خودم نمی پیچد. بزار کنار گوشت آرام صدا کنم: بهنام...بزار همچنان آن " جان " های مرتعش تو انعکاس تمام صداهایی باشد که میشنوم. این" لحظه های محتضر" تقدیم تو بهنام جان.
تمام شدم.
...............................................................................................................................................................

کالبد شکافی روانکاوانه پست دوم وبلاگ نهال :
  (  دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. ) : این جمله بازگویی یک اتفاق واقعی است که در قبرستان سر به قبر معشوق نهاده در حال تصمیم گیری برای یک اقدام مهم است. خود را سپر بلای او کرده که آفتاب داغ او را نسوزاند . خود مجازات گری او که ناشی از احساس گناه و اندوه شدید از مرگ بهنام است به خوبی آشکار است.    
 (دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود ) : باید بسوزم تا از این احساس گناه گزنده رهایی یابم.
( یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه) : واپس روی به گذشته با یاد آوری و بازسازی وهمی خاطرات خوش گذشته و تکرار واقعه در قالبی جدید و با هدف بدست آوردن نقطه امیدی برای بازگشت از تصمیم به مرگ . وهم مرگ به شکل سمبولیک و نمادین با گذاشتن سر بر روی سینه بهنام نمایان می شود. معنای واقعی آن این است : می خواهم وقتی مردم سر تو هم روی سینه ام باشد یعنی با من بمیری. تفسیر وهمی یک موقعیت واقعی به میل به مردن و همراهی با عزیز از دست رفته.
(یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی)  : از دگر سو تردیدی  وسواسگونه برای مرگ یا زندگی . تصمیم به خودکشی با شدت هر چه تمامتر سازمان ذهنی و روانی نهال را با خود درگیر نموده است. می خواهد بماند اما بهنام او را به سوی خود می کشاند.

( وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ )  : چرا نمی توانم به زندگی برگردم ؟ راه برگشتی برایم وجود ندارد. مجازات من باید با مرگم پایان پذیرد.
(رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم)  : نمی مانم که تمام نشوم. می میرم تا تمام نشوم. می روم تا مانند تو به پایان نرسم. دلبستگی ام نباید با ماندن من به پایان برسد. اگر بمانم تمام می شوم . من باید بمیرم.
(نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ )   : کلید ماجرا این جمله است . نمی دانیم چه اتفاقی در آن روزهای با هم بودن بین آنها افتاده است اما هر چه که بوده بر این مبنا قرار داشته است که منظور من زنده ماندن بوده است وتو به معنای مرگ و خودکشی تفسیر کرده ای. معشوق را سرزنش می کند که می خواستم به بام بروم برای زنده بودن و تو بهنام فکر کردی که میخوام تموم کنم . چرا باور کردی که می خواهم خودم را بکشم ؟ چرا واقعیت را که زنده ماندن بود را به اشتباه به مرگ تعبیر کردی بهنام جان ؟
(مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت.)  :  نفهمیدی که من بی تو خواهم مرد نه در کنار تو و با تو ؟ خشم نهال از اشتباه بهنام به ناسزایی همراه شده است. بی معرفت یعنی ندانستن واقعیت
(کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت.)  : تو با اشتباهت هم خودت را نابود کردی هم مرا و هیچ کس ماجرای ما را نخواهد فهمید.

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

روانکاوی سید محمد خاتمی : یادی از گذشته

   روانکاوی سید محمد خاتمی:
تحلیلی بر هشت سال دوران ریاست جمهوری خاتمی

دکتر محمد رضا ابراهیمی
رواندرمان - روانکاو


     (   مقدمه : این مقاله را سیزده سال پیش نوشتم . تحلیلی روانکاوانه از شخصیت خاتمی است. اقرار می کنم هنوز اوایل تجربه اندوزی ام در روانکاوی شخصیت های سیاسی بود و قصور زیادی داشتم. اما اوضاع ملتهب سیاسی آن روزها و پایان دوره تسلط اصلاح طلبان بر قدرت نیاز به تحلیلهای صحیح را دو چندان می نمود. زبان تند این نوشته نمایانگر اضطرابی گسترده بود که بر فضای سیاسی  آن دوران سایه  افکنده بود . به صداقت و پاکی  و نگاه مترقی و نو اندیشانه و پیشروانه خاتمی اذعان دارم اما اشتباهات عمده وی نیز قابل اغماض نبودند. بخش عمده ای از این فرصت سوزیها را باید در سازمان شخصیتی  و روانی او جستجو کنیم. خاتمی با ویرایش روانی می توانست آن چیزی نمی بود که بود.)     

            تحلیل شخصیت افراد از طریق گفته ها و نوشته ها و رفتارهای آنان از فنونی است که در عالم روانشناسی سیاسی و ا جتماعی کاربرد بسیار یافته است . با استفاده از این روشها ضمیر ناخودآگاه فرد مورد اکتشاف و بررسی قرار گرفته و در اعماق آن به جستجوی رازها و اسرار های نهفته در پس کلمات و رفتارها پرداخته می شود . شحصیت محمد خاتمی دارای رمز و رازهایی است که صرفا" از طریق تحلیل روانی می توان به باز گشایی آن پرداخت. رفتارهای نامبرده در طول چند ساله اخیر سرشار از پیچیدگیها و تناقضاتی است که همواره مورد تعابیر نادرست قرار می گرفته است . سیستم و ساختار روانشناختی وی به گونه ای تنظیم و سازگاری یافته است که ففقط در قالب تفاسیر روانکاوانه قابل درک و فهم است . بر اساس سخنرانیها و نوشته ها و اطلاعات بدست آمده از دوران گذشته وی و همچنین بررسی شرایط خانوادگی و تجربیات دوران کودکی و نوجوانی ایشان و همچنین وارسی کامل رفتارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و واکنشهای رفتاری به بحرانهای متعدد دوران ریاست جمهوری وی در چند ساله اخیر به تحلیل روانشناختی با رویکرد روانکاوانه پرداخته ایم که نتایج در خور توجهی نیز بدست آورده ایم که به اجمال در پنج محور تشخیصی نمایان گردیده است.لازم به ذکر است که عمده توجه و تمرکز در این فعالیت پزوهشی بر علائم بیمارگونه و آسیب زا و همچنین مواد و موضوعات تشکیل دهنده ساختار روانی و ذهنی فرد مورد تحقیق می باشد.
       1- تردید های وسواسگونه و مزاحم : با مرور و مطالعه اظهارات نامبرده در مناسبتهای مختلف جملات و کلمات با بار وسواسی و با مضامین تکراری و یکنواخت و بدون تغییر همراه با مضامین دو پهلو و دوگانه بسیار مشاهده می شود. علاوه بر آن تاکیدات لفظی همراه با حرکات بدنی و بویژه سر و دست بر وجود ساختار وسواسی از لحاظ تشخیصی در سیستم روانی و ذهنی ایشان حکایت دارد . چنین رفتارها و اظهاراتی نشان دهنده تثبیت تکانه های اضطراب آور و اضطراب زا در عمق لایه های ناخودآگاهی و نیمه آگاهی وی است که از لحاظ آسیب شناسی ریشه در فضای رشد اولیه و تعاملات دوران کودکی دارد. رفتارهای وسواسگونه وی که به غلط بعنوان استراتژی وی پنداشته شده است در میان تصمیم گیریهای دو پهلو و نامطمئن و متزلزل و ناثابت ایشان به کرات دیده میشود. کافی است بخاطر آورید که تردید در ادامه پیگیری پرونده بی سرانجام قتلهای زنجیره ای و ناتوانی در واکنش به سرکوب دگر اندیشان و بازداشت نزدیکترین یاران وی توسط جریان رقیب و رفتار های دو گانه وی در رابطه با بحران رد صلاحیت ها و مغازلات وسواسگونه و تکراری با حریفان چگونه چهره ای فاقد قدرت و توانایی از وی ساخت.
      2 – درون مداری افراطی همراه با اوهام خودبزرگ بینی: به این نکته باید توجه نمود که در قرن بیست ویکم باید بر اساس نظریه های صدها سال قبل که اکنون کاربردی در عرصه اجتماع وسیاست ندارد با ملغمه چندگانه و نامتشابه و اجزای نامتناسب و بسیار ابتدائی شعار اصلاحات همه جانبه را سر داد و با مشت به جنگ سر نیزه های بران جریان زخم خورده مقابل رفت. لجاجت وسواسگونه همراه با بینش اندک و همانندسازی با تاریخ سازان جهانی این سید را واداشت که عجولانه سخن از تحولات اساسی و همه جانبه بر زبان آورد غافل از اینکه حریف با پوزخندی استهزا آلود بی معطلی به کار خود مشغول است و ارابه های مقابله آنان  لحظه ای از حرکت باز نمی ایستاد. آرزوهای وهمی در پس چنین ادعاهایی پنهان است . این تمایلات و خواستها ریشه در ساختار ذهنی و روانی افراد دارد و در دوران کودکی و در فضای روابط درون خانوادگی و با فرآیندی کاملا" ناخودآگاهانه شکل می یابند. ساختار دو گانه فضای مذهبی و نیمه روشنفکرانه دوران گذشته خاتمی ساختاری وهمی را در وی پایه گذاری نموده که با مشخصه درون مداری افراطی ترکیب شده است. سیاست مرد عمل می حواهد و نه مردی که در پس تئوری پردازی خویشتن را از بار اضطرابی سرچشمه گرفته از چهارچوب وهمی و انفعالی ساختاری ناخودآگاه پنهان ساخته است. او مردی است که بسان شهابی ثاقب آنچه را که داشت به یکباره به درون دایره ریخت و به سرعت ناپدید گردید بدون اینکه نشانی از خود به جا گذارد. وی اصلاحات را در قالب کلمات جستجو می کرد و تصور می نمود که الفاظ می تواند وی را به سر منزل مقصود رهنمون سازد در حالیکه غافل از این بود که اصلاحات به بستری گسترده همراه با آمادگیهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی نیاز دارد و نه به قهرمانی که دن کیشوت وارانه یک گام به پیش نهد و دو گام به پس. وی این نکته را منکر بود که خود پرورش یافته چنین سیستمی است و اشتراکات فراوان با آن دارد و هر گونه اصلاحی را باید از درون خود شروع نماید آن هم بدون همراهی نگون بختانی که وی را کعبه آمال و آرزوهای خود پنداشته بودند و سراب را به غلط آب تصور نمودند و جان و هستی بر سر آن فدا کردند.
      3 - دلهره واضطراب از مواجهه با موقعیتهای جدید : هر موقعیت جدید جناب ریاست جمهور را به هراس می انداخت تا جاییکه در انتصابات کشوری حداقل خطر را در نظر می گرفت و از چهره هایی استفاده می نمود که فاقد هر گونه شباهتهای نظری و تئوریک بودند و کارایی آنان چندان درخشان و در حد پست آنان نبود. گرایشات خویشاوندسالارانه و تقدم عواطف در انتصابات و آزاد گذاری مطلق مرئوسان و رها سازی آنان به هنگام بحران مکرر اتفاق می افتاد بدون اینکه اقدام خاصی در جهت تغییر وضع موجود به عمل آورد. چنین کنشهایی نشان از دلهره و اضطراب زاید به هنگام تصمیم گیری است و واکنشهای انفعالی محض وی با توجه به ساختار وسواسگونه ذهنی قابل توجیه و تفسیر می باشد.
       4 – تفسیر ساده حوادث بیرونی و کاربرد مکرر مکانیسم دفاعی منطقی سازی : در سخنرانیها و بویژه هنگا میکه مخاطب وی مردمان عادی بودند نگاه سطحی و ابتدائی به مسائل داشت و در اوج تحلیل رخدادها و بحرانها گریز به عواطف و واپس روی هیجانی در وی مشهود بود. گریه او را بارها مردم شاهد بودند و اظهار عجز از ایجاد تغییر در اوضاع را از همان ابتدا نشان می داد و چنان رفتار می نمود که انگار وی فردی عادی در این مملکت است و دیگران باید نقش رئیس جمهور را ایفا نمایند. لوایح دو گانه صرفا" برای وقت کشی و گریز از فشارهای جریاناتی بود که به جای وی در حال له شدن بودند. لاس زدن با مراکز و مراجع قدرت بالاتر را با ژستی سیاستمدارانه نشان می داد و ساده لوحان آن را به حساب سیاست وی می گذاشتند در حالیکه فقط کاهش اضطراب از ورود به عرصه قدرت و میل به خودنمایی و حفظ استمرار وضع موجود باعث آن می گردید. بکارگیری مکانیسم دفاعی منطقی سازی که در اصل برای حفظ خود در برابر استرس و دلهره و تکانه های برخاسته از تردیدهای وسواسگونه درونی مورد استفاده قرار می گرفتند در جملات وی در سخنرانیهای گوناگون تکرار میگردید. لازم به توضیح این نکته است که این مکانیسم برای کاهش اضطراب و تشویش درونی و به صورت قالب بندی کلمات و جملات و رفتارها در ساختاری منطقی و پر طمطراق و با آب و لعاب فراوان است . کل نظریه مردمسالاری و الفاظی نظیر تساهل و تسامح و ادبیات اصلاح طلبی در حقیقت مکانیسمی بودند که کاربران آن را در مقابل بی هویتی و دلهره درونی آن حفظ می نمودند چرا که دیدیم کسانی به اصلاح طلبی روی آوردند که در سابقه آنان زمینه بارزی از حرکتهای پیشروانه مشاهده نمی شد و خود از عوامل تثبیت سیستم اقتدارگرایی بودند.
      5 - ناتوانی در ابراز خویشتن و استفاده از مکانیسم واکنش سازی : در ادبیات روانشناسی هر چه سخن فرد بار هیجانی و عاطفی بیشتر ی داشته باشد و گنده گویی و گزافه گویی را شامل شود به علامت نزدن سنگ بزرگ تفسیر می گردد. چنین اتفاقی را واکنش سازی گویند. ساختار تئوری اصلاحات بسیار سست و متزلزل بود و قواره رئیس جمهور با آن همخوانی نداشت . اکنون که سید به آخر خط رسیده است در می یابد که کل جریانی که با هیاهو و جنجالهای خسته کننده با نام اصلاح طلبی بدان دامن زده بود پندار های ذهنی کف آلودی بودند که دمی در کنار ساحل نمایان شده و سپس جریان آب آنها را محو نمود. (31/1/1383)

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

روانکاوی فتیشیزم : خاستگاه وهمی مادرانه

          رفتارهای یادگار پرستانه صرفا" محدود به مفاهیم جنسی نمی گردد. در هنر و دین و ادبیات و سایر نمودهای فرهنگی رد پاهای آشکاری از یادگار خواهی و یادگار پرستی را می توانیم مشاهده کنیم. خالصترین شکل فتیشیزم را در جایگاه هنری آن در اشعار حافظ  پیدا می کنیم. فتیشهای حافظ از تنوع گسترده ای برخوردار بوده است .نمونه هایی از آنها را در اینجا ارائه می نمایم :
فتیش مو : ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها - تاب آن زلف پریشان تو بیتابی نیست
فتیش خال : به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
فتیش مژه : خاکروب درمیخانه کنم مژگان را
فتیش چشم : فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
فتیش رخ : جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
فتیش ابرو : دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست - جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
فتیش پا : بار دل مجنون و خم طره لیلی  رخساره محمود و کف پای ایاز است
فتیش لب : چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
فتیش بو : هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است
          آیا می توانیم فتیشیزم را در حافظ به فتیش چهره و اجزای آن منحصر کنیم . قبلا" هم گفته ام فتیشیزم واپس روی به دوران کودکی و با رابطه وهمی کودک - مادر مرتبط است . ارتباط چهره مادر و اتفاقی که از آن خبر نداریم باعث شده است حافظ ناخودآگاهانه به تکرار بیشمار آن تجربه سالیان اولیه اش در قالب اشعار در تمامی عمرش بپردازد. آیا چهره مادر در تمامی ابیات غزلهای او در حال بازسازی و چرخش است ؟آیا درگیری مستمر وهمی و ناخودآگاه حافظ با رویدادهایی تثبیت شونده در سازمان روانی وی و همچنین هوش سرشار وی از او شاعری بلند آوازه و جهانی ساخته است ؟
          در اینجا نمونه ای از شرح حال  یک فرد فتیشیستیک یا یادگار پرست را می خوانیم که با تمایلات بردگی آغشته همراه شده است :

          " سلام اقاي دكتر من امير 27 ساله و ساكن تهران هستم من از كودكي از پا بخصوص از پاهاي خانمها و جوراب نازك خوشم مي امد و از دوراني كودكي يعني از وقتي كه يادم مياد خود ارضائي مي كردم ولي ان موقع از بدن من مني خارج نمي شد و من اين كار رو با دراز كشيدن روي زمين و ماليدن التم به زمين يعني بين بدنم و زمين لذت مي بردم و ارضا مي شدم البته از همون اغاز من از فلك و تحقير خوشم مي امد لازم به ذكر كه من جوراب رو نصفه پا مي كردم و ان سرش را اتش ميزدم كه مثلا خودم رو تنبيه كنم و هزاران فكر ديگه كه من فكر مي كنم كه به صورت مادرزادي در من از اول بچگيم بوده لازم به ذكره كه من در خانواده اي تحصيل كرده و با فرهنگ و متدين و متوسط به بالا تربيت شدم و به لحاظ دورن كودكي بسيار دوري خوب و به ياد ماندني داشم و هيچ نقطه تاريكي در كودكي من نيست و من اين حس رو كاملا خدادادي ميدانم و هيچ ريشه زميني براي اون در خودم پيدا نكردم.در دوران راهنمايي دوستي داشتم خوش سيما بود و من با ايشان همسايه بوديم و من به بردگي براي ايشان مايل بودم و در ذهنم با ايشان رابط ارباب بردگي داشتم و ارزو داشتم كه پاهاي ايشان را بليسم و ايشان هم كه طبق روال عادي زنگي جنسيش مايل به رابط جنسي معمول جامعه بود و من در فانتزي هايم كم كم پذيرفتم كه به ايشان سرويس بدهم منتها اينها همه در خيال من بود و به سرعت پيش ميرفت و من از  يك پا ليس  و فلك دوست ساده داشتم به سرعت پيش مي رفتم  اين سير ادامه پيدا كرد با ادم هاي مختلف اعم ازمونث و مذكر كه البته مونث اش خيلي بيشتر بود من لذت ميبردم  تا من با اينترنت اشنا شدم و فهميدم كه من تنها نيستم و اين مشكل من تنها نيست البته اول اشنايي من با سايتهاي خارجي بود كه با سرچ كلمه ليسيدن پاي خانمها البته به زبان انگليسي شروع شد و با كلمه پرستش پا در سايتها فارسي شروع شد و من رو به اوج رساند و فانتزيهاي من رو شكل جديد داد و من رو با اداب بردگي اشنا كرد و كم كم با كم رنگ شدن سايتهاي داخلي به سايتهاي خارجي روي اوردم انها كيفيت بهتري داشتند و من رو به بندگي محض سوق ميدادندكه البته من رو به بن بست كشاندند چون از ارضا شدن به اين سبك لذت نمي بردم و شروع كردم به ارتباط بر قرار كردن با افرادي كه مايل به اين كارند كه متاسفا همه افراد موجود پسرند من پس از كلي رايزني تحت عنوان فلك دوست در پارك با پسري هم سن خودم صحبت كردم و البته نتيجه در بر نداشت چون طرف مقابل ديگر مايل نبود و بعدا من با كسي اشنا شدم كه اون حس مقابل من رو داشت يعني مستر بود ما با هم صحبت كرديم ايشان مايل بودنند كه من رو فلك كنند و بعد هم اسپنك و بعد از ان به من تجاوز كنند و در اخر وظيفه هر بنده اي ليسيدن پاهاي ارباب خودشه منتها به دليل اينكه من بخاطر مسائل مذهبي مايل به تمكين نشدم و ايشان هم پذيرفت و نداشتن جا نزديك و مهمتر از همه مسائل مذهبي من از اين كار منصرف شدم من تا به حال چند بار خودم رو تحريم كردم مثلا من به مدت يك ماه خودم رو ارضا نكردم و جلوگيري كردم كه البته با حالتهايي كه از خواب پا ميشدم و يا تحريك هاي اني نتوانستم به اين تحريم جنسي ادامه بدم  و چند بار هم خودم رو منع كردم از ديدن سايت هاي مربوط به اين حالتها ميشه منتها اخرش منجر شد به پوچي چون تمام فانتزيهايم بي مزه شد و مثل ادمي كه ديگه نمي تواند خودش فانتزي خلق كنه محتاج فيلم و تصاوير اينترنتي شدم كه البته سير اين حالت شش ماه بوده.من وقتي خودم رو از لذت ارضا شدن محروم مي كنم به حركتهاي عملي دست ميزنم مثلا خودم رو فلك ميكنم و يا با شمع بدنم رو داغ ميكنم و يا از بيضه هام وزنه اويزان مي كنم و هر روز تلاش ميكنم كه وسايل مورد نظر كا رو رو محيا بكنم و به محض ارضا اين كار ها رو كنار مي گذارم و به نظر خودم من بايد به صورت متداول خودم رو ارضا كنم .من مدتي كمي ميل جنسيم از خانمها به رو اقايان داره شيفت ميشه و من فكر مي كنم به خاطر محال بودن داشتن ميسترس در ايرانه و من از اين حس ناراحتم و تقريبا در فانتزي هايم  سهم اقايان داره بيشتر خانم ها ميشه.البته وقتي كه من خودم رو از ارضا شدن منع ميكنم شديدا افسرده ميشم و حس ياس در من ايجاد ميشه.ببخشيد سرتون رو درد اوردم لطفا من رو راهنمايي كنيد در ضمن من چند سئوال داشتم 1 خدا هيچ چيز رو بي دليل خلق نميكنه دليل خلق اين حس متفاوت با ديگران در من چيه و ايا من خلق شدم كه بندگي بنده اي ديگر از خدا رو بكنم تا او پيشرفت كنه2 خداوند براي همه را حلال ارضاي جنسيشون رو گذاشته راه حلال ارضا شدن امثال ما چيه3 بر فرض محال اگر همسر با روحيات ميسترسي و يا حتي بردكي پيدا بشه شما مصلحت ميدانيد به ازدواج 4 ايا ديدن سايت هاي اينترنتي رو براي سلامت روحي امثال ما صلاح مي دانيد5 ايا مي دانيد كه من با اين شرايط جنسي از سربازي معاف مي شم يا نه و تا به حال شما موردي در مورد معافيت داشتيد 6 ايا اين حسها درمان داره و يا فقط تسكين و كم رنگ شدن رو احيا ميكنه و در صورت درمان من هم مثل بقيه به لحاظ جنسي ارضا ميشم و يا بي خاصيت ميشم و اين قرص هايي كه معمولا توصيه ميشن در بدن چه كاري ميكنند7 و هر انچه كه فكر مي كنيد به نفع منه لطفا بگوييد 6 لطفا تلفن و ادرس مطبتون رو برام بفرستيد راستي شما اولين دكتري هستيد كه من براش نامه نوشتم. من براي اولين بار توانستم به غير از ترك خود ارضايي به مدت تقريبا بيست روز فكر اين كار رو هم ترك كنم و اين در زندگي من براي اولين بار بود و من فكر ميكنم كه اين لطف خداست و از بركات ماه رمضانه. ممنون از اينكه اين امكان رو ايجاد كرديد كه من هم بتوانم مشكلاتم رو به شما بگويم با ارزوي موفقيت براي شما و تمام همكارانتان  "


۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

تجربه مرگ

          سابقه افسردگی شدید داشت.به قول خودش همیشه سایه مرگ را با خودش همراه دیده بود. گفت شاید دوباره خودش را بکشد. گفتم دوباره ؟  با سردی خندید . با صدای ملایمی گفت:" فکرش را همیشه دارم اما آخرین بار تجربه عجیبی از مردن داشتم. " منظورت از تجربه عجیب چیست ؟ وانمود کردم مشتاق شنیدنم !. دستهایش را با آرامش به روی هم کشید . معنایش تردید بود. سرم را تکان دادم یعنی منتظرم  ! احساس کردم چیزی در درونش از گفتن منعش می کند. باز لبهایش را به زور از هم باز کرد : " تا بحال برای هیچ کس تعریفش نکرده ام ." حدسم درست بود . نگاه مستقیمم را از او دزدیدم. او هم در پاسخ چشمهایش را به گوشه اتاق دوخت. نفس عمیقی کشید. تکانی به شانه هایش داد. چشمهای خسته اش را لختی بست. با باز کردن چشمهایش صدایش را هم شنیدم. " آخرین بار بعد از یک هفته برنامه ریزی و با خلوتی خانه رفتم انباری. طناب را بستم به قلابی که به آهن سقف جوش داده شده بود. روی صندلی که رفتم یادم است دستهایم می لرزید. می دانستم تا چند ساعت دیگر کسی گذارش به این اتاق نمی افتد. سردی طناب را روی گردنم حس کردم.تند تند گره زدم . نمی خواستم پشیمان شوم یا ترس مانعم شود. هر چند اشتیاقم به مرگ بالاتر از هرنیرویی بود. با لگدی صندلی را به گوشه ای پرت کردم. انگار پرت شدم درون یک چاه . زمین زیر پایم خالی شد. همه جا سیاه شد. فقط برای یک لحظه دور گردنم طناب را حس کردم. زمان برایم متوقف شد. مثل ریختن آب گرم روی بدن یخ زده ! تمام بدنم شروع به انقباض کرد. تکانهای شدیدی را حس می کردم در تمام سلولهایم. احساس معلق بودن در فضا را داشتم. بی وزنی کامل . با هر تکانی در بدنم موجی از لذت بیحد را احساس می کردم. لذتی که برای اولین بار بود به سراغم می آمد. تکانها مثل تکان خوردن شاخه یک درخت بود بر اثر طوفان. جهت خاصی نداشت. احساس رهایی داشتم. بعد از هر تکان منتظر بعدی بودم. لذت تکان بعدی صد برابر قبلی بود. می خواستم در همین حالت برای ابد باقی بمانم. نمی توانستم فکر کنم.یعنی اینکه فکری نداشتم جز مردن!!. در دل تاریکی و معلق بودن و رهایی از همه چیز حتی بدن و تکانهایی که امواج لذت را در تمام تنم می گستراند داشتم مرگ را تجربه می کردم.
          " چشم که باز کردم خودم را روی تختی با ملحفه های سفید دیدم. دستم بی اختیار به سمت گردنم رفت. گلویم را با دو دستم گرفتم. می خواستم خودم را خفه کنم. با فریادم چند نفری ریختند تو اتاق. تمام عضلاتم درد می کرد. پاهایم را نمی توانستم تکان بدهم. به آنها فحش می دادم. از آنها و همه آدمها نفرت داشتم. اینها لذت مرا ناقص کرده بودند. می خواستم برگردم به همان حال قبلی ام . مثل اینکه استخوانهایم را در هاون کوبیده بودند. فقط خیسی اشکهایم را بر روی گونه هایم متوجه شدم . "
         لبهایش می لرزید و دیدم که چند قطره اشک بر روی گونه هایش دارد می لغزد به پایین. چشمهایش بسته بود. در چهره اومی توانستم نفرت از زنده ماندن را ببینم و اشتیاقش را به مرگ.

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

روانکاوی یک دیکتاتور : قذافی و خود شیفتگی مجروح

          آیا شرایط دیکتاتوری به خودشیفتگی می انجامد یا اینکه خودشیفتگان به دیکتاتوری عنایت نشان می دهند ؟ در سبب شناسی خودشیفتگی یا نارسیسیسم باید به دوران اولیه زندگی فرد مراجعه کنیم. روابط وی در درون خانواده و بخصوص ترتیب تولد و خصلت و منش والدین و رویدادهای خاص می توانند در ایجاد اختلال شخصیتی خودشیفتگی نقش مهمی ایفا نمایند. آنچه که در خود شیفتگی به وضوح مشخص می باشد نگاه بزرگ منشانه وی به خویشتن است. خودشیفتگان درهاله ای از توهم همه کار توانی و همه چیز دانی ادعای برتری نسبت به دیگران دارند. آنها اعتقاد راسخی به حقانیت خویش در همه زمینه ها قائل هستند و در مقابل حقیر شمرده شدن با خشم شدید واکنش نشان می دهند. در بین بیماران خود شیفته ام در سبب شناسی خود شیفتگی به نکات مشترک زیر رسیده ام :
1- تعارضات جدی در رابطه با سایر اعضا خانواده را در دوران کودکی تجربه کرده اند.
2- به صور گوناگون مورد طرد و تحقیر اطرافیان و بویژه همسالانشان قرار گرفته اند.
3- ضعف مفرط در عملکردهای مختلف و توانمندیهایشان از خود نشان داده اند.
4- رویدادهای ناگوار و خارج از تحمل ظرفیت روانی خویش تجربه کرده اند.
5- مورد تبعیض بصورت مستمر و مکرر قرار گرفته اند.
6- در مقابل مراجع قدرت و بخصوص والدین همواره خود را ناچیز و فاقد جرئت و توانایی ابراز وجود تلقی می کرده اند.
7- نافرمانی آنان با تنبیه شدید پاسخ داده می شده است.
          نتیجه این یافته ها نشان می دهد مبتلایان به اختلال شخصیتی خودشیفتگی برای سرپوش گذاشتن بر احساس حقارت شدیدی که در طول زندگی داشته اند با استفاده از مکانیسم بزرگ منشی عمل می نمایند. به عبارت دیگر در پس نقابی از خودشیفتگی چهره ای مجروح وجود دارد که بس نازیبا و کریه است و باید با آن را با نقابی از زیبایی دروغین پوشاند تا اعتماد به نفس و قدرت را به صاحب آن برگرداند. عمق این جراحت از بیماری به بیمار دیگر تفاوت می کند اما هرچه بر شدت آسیب افزوده شود بر قطر این نقاب دروغین نیز اضافه می شود . جریان خود شیفتگی هیچگاه به ارضا و آرامش فرد خود شیفته منتهی نمی شود بلکه همچون نوشیدن آب شور بر تشنگی وی مدام می افزاید و وی را درگیر اعمال و رفتارهای خود شیفتگانه بیشتری می سازد. راز غرق شدن دیکتاتورها در اشتباهات بیشمارشان نیز در همین نکته کلیدی نفته است. از یک سو با اشتباهات و رفتارهای غیر منطقی و وهمی و مطلق گرایانه اشان بر خیل ناراضیانشان می افزایند و از دگر سو برای حفظ بنیان قدرت در مقابل تحقیر و مخالفت ناراضیان با رفتارهای خودمدارانه و اشتباه آمیزشان بیشتر در لاک خودشیفتگی خویش فرو می روند و این دور بسته سالها ادامه پیدا می کند تا جایی که دیکتاتور خودشیفته انرژی و رمق مقاومت خود را از دست می دهد و ناراضیان از شمارش خارج می شوند. پایان هر نظام دیکتاتوری با شورش و طغیان عمومی همراه می گردد و این در شرایطی اتفاق می افتد که هاله وهمی دیکتاتور در ساختاری وهمی ذهن وی را از هر گونه تحلیل و تفسیر صحیح موقعیتی که در آن قرار گرفته است باز می دارد. دیکتاتورها در چنین شرایطی اشتباهات جدی مرتکب می شوند و سقوط خویش را تسهیل می سازند.
         قذافی برای نمایش قدرت و بزرگمنشی خویش همیشه به اعمالی اقدام می ورزید که به نحوی وی را از دیگران متمایز سازد. وی علاقه شدیدی به مطرح شدن در رسانه های جمعی جهان داشت و برای نیل به این منظور به رفتارها و اعمال عجیب و غریب و اسکیزوفرنی وار دست می زد. لشکری از زنان حفاظت وی را به عهده داشت که انعکاسی از نیاز وی به مادری است که در کودکی وی را تنها گذاشته بود و حال در آغوش این زنان وی را دوباره بازیابی می کرد. ژستهای کودکانه وی در برابر دوربین های خبرنگاران نوعی واپس روی به دوران کودکی وی است تا بر احساس اضطراب همیشگی اش غلبه کند. مخفی ساختن چشمان خود در پشت عینکی تیره در اصل آشکار ساختن بدبینی و تعارضی که نسبت به دنیای واقعی داشته است. رفتارهای ناگهانی و صحبت های غیر قابل پیش بینی وی در جلسات سخنرانی نمایشهایی است که بصورت وسواسگونه وی را در مقابل دلهره احساس حقارت بنیادینی که همیشه از آن رنج می برده است حفظ  می نمود. دیکتاتور بینوا میل عجیبی به متفاوت بودن با دیگران داشت. لباسهای خاص می پوشید و خیمه و خرگاه خود را در هر سفری ولو به سازمان ملل به همراه خویش داشت تا دوربینها و نگاهها را به سوی خود جلب کند و همه جا از وی سخن باشد تا میل قدرتمند خودشیفتگی وی را تسکین و تعدیل بخشد. خود را گاه رهبر جهان عرب می پنداشت و گاه ناخودآگاه با تحقیر افراد حاضر در جلسات بین المللی و حتی پاره ساختن کتابچه مرامنامه سازمان ملل در نزد اعضا تفوق و برتری خود را به رخ آنان می کشید. این دیکتاتور خودشیفته همانند سایر خود شیفته ها از سازمان روانی شکننده ای برخوردار بود. با بمباران کاخ و تحقیر شدیدی که امریکائیان به وی وارد ساختند با انفجار هواپیمای مسافربری آنها واکنش نشان داد و فاجعه لاکربی را رقم زد . اوج تحقیر وی با قیام همگانی مردم لیبی آغاز شد. دیکتاتور زخم خورده خود شیفته آنها را مشتی حیوان و موش خطاب کرد که ناچیزند و بی ارزش. او حتی گفت که مردم به خاطر او جانشان را هم فدا خواهند کرد. این روانی متوهم حتی تا آخرین ساعتها هم حاضر نشد از دنیای وهمی و بیمارگونه خویش برای لحظه ای خارج شود و واقعیت را مشاهده کند و شاید حتی تا لحظه مرگ نیز خویشتن را اسطوره ای بپندارد که در جهان بی مانند است و دگر مادر گیتی مثل او نخواهد زاد!!.

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

آمنه

            آمنه دختری که ناجوانمردانه به دست بیماری عاشق نما با اسید زیبایی و بینایی اش را از دست داده بود در اقدامی عجیب و نادر جانی سنگدل را بخشید و چشمهای او را به او بخشید. دخترک شاید برای همه عمر دیگر شانسی برای یک زندگی عادی نداشته باشد اما بزرگواریش می تواند زمینه ای باشد برای ترویج روحیه بخشش که مدتهاست به فراموشی سپرده شده است در این سرزمین. تصاویر دهشتناک اعدامیان و فیلمهای صحنه های تکان دهنده مرگ به وفور اینترنت و روزنامه ها و مجلات و در عرصه خیابانها بی گمان ذهن همگان را می خراشد و خشونت را تا فجیع ترین وجه آن می پراکند و حداقل  آسیب آن افسردگی است و حداکثر آن قبح زدایی از پلیدی کشتن است ولو به حق !!. به یاد دارم پسرک  خردسالی در دهی کوهستانی  با پرتاب سنگ پیری نود ساله بددهن و هرزه گو را به قتل رسانده بود. سالها در زندان ماند تا به هجده سالگی رسید . خانواده دردمند او که فقر همزادشان بود به هر وسیله ای متوسل شدند برای رضایت از خانواده مقتول. فرزندان مقتول به شهادت بسیاری از مردم آن روستا پیرمرد را قبل از مرگ رها ساخته بودند به امان خدا  و حتی از لقمه نانی دریغ داشتند برای وی. به درخواست خانواده بینوای قاتل با همه آنها ملاقات کردم تا شاید رضایتشان جلب کنم اما خشم بیموردشان و واکنش هیستریک و اغراق آمیزشان حتی مرغ پخته را  هم به خنده وا می داشت. آن پیر فرتوت و درمانده  را به عرش رسانده بودند و از کراماتش می می گفتند و مثل ابر بهار اشک می ریختند. الغرض چون پولی برای دیه در میان نبود بر کشتن پسرک متفق شدند و بر دار مجازات او را آویختند . پسرک نحیف در زندان به نوجوانی رعنا مبدل شده بود آنگونه که پاهای وی از تابوت به هنگام تحویل نعش به خانواده بیرون مانده بود.داستان فداکاری آمنه باید در کتابهای درسی ایرانی به عنوان الگوی گذشت و بخشش به ایرانیان معرفی شود شاید اندکی از خشونت مواج و رو به تزاید این سرزمین کاسته شود.

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

روانکاوی قاتل نروژی : توهم یک روانپریش یا آغاز اسلام ستیزی در اروپا؟

         

           آندرس  برویک 32 ساله نروژی قبل از کشتن حدود نود نفر مصاحبه ای خیالی با خودش ترتیب داده بود که از لحاظ سبب شناسی  روانی و رفتاری حاوی نکاتی است که انگیزه وی را از این اقدام وحشتناک به روشنی فاش می سازد.  در این مصاحبه می توان به یافته های مهم زیر در ریشه یابی این حرکت جنون وارانه دست یافت :
1- نگاه وی به اسلام و مسلمین افراطی و با رگه های هذیانی آغشته است. هجوم مسلمین به اروپا برای وی به عنوان واقعیتی دردناک تلقی شده که باید هر چه سریعتر جلوی آن گرفته شود. گفتار وی ترکیبی از واقعیت و استنتاجهای وهمی و برداشتهای غیر واقعی از بدیهیات است. چنین مکانیسمی در محتوای هذیانات افراد مبتلا به اختلال هذیانی به خوبی مشهود است. در این بیماران چهارچوب هذیانات فرد سالم و منطقی به نظر می آید اما در درون آن با تبیین های اشتباه و وهمی و غیر منطقی نوعی درک دوپهلو وفاقد انسجام عقلانی به چشم می خورد که می تواند به عنوان موتور برانگیزاننده رفتار باعث بروز اتفاقات ناگوار گردد.  آنچه که در بیماران مبتلا به اختلال هذیانی بسیار مشهود است نوعی باور وسواسگونه و غیر قابل تغییر به امری است که از نظر آنان مطلق وحتمی است و دیگران به هیچ وجه قادر به ایجاد تغییر در این عقیده نیستند.
2- به باور این فرد مسلمانان با سکونت در اروپا بتدریج رویارویی با اروپاییان را پیشه ساخته و عرصه را بر آنان بشدت تنگ خواهند ساخت. اسلام ستیزی و اخراج مسلمانان از اروپا تا سال 2020آخرین فرصت اروپا برای بقا می باشد. هجوم مسلمانان به اروپا واقعیتی است که نمی توان از آن اجتناب نمود. اما اشتباه این تروریست این است که همه این مسلمانان برای نابودی اروپا لشکر کشی کرده اند و قصد نابودی فرهنگ آنان را دارند در حالیکه واقعیت بر این نکته صحه می گذارد که عواملی چون رفاه بیشتر و بهره وری از امکانات اروپا و عدم ثبات و امنیت و آرامش در کشورهای مسلمان نشین باعث گرایش آنان به سکونت در اروپا شده است و نه دلایل بنیاد گرایانه و افراطی . با تغییر قوانین به راحتی می توان حضور مسلمانان را در اروپا کنترل کرد و نیازی به لشکرکشی و اقدامات خشونت آمیز و رفتارهای خصمانه با این مهمانان نیست. اما در ذهن بیمار آندرس برویک اوهام دشمن پندارانه بشدت قدرت و انسجام یافته به حدی که با اقدام پیشدستانه و کشتن دهها نفر می خواهد از کشته شدن اروپائیان جلوگیری به عمل آورد.
3- در این مصاحبه مهاجم روانی در سخنی خود را در مقام وهمی یک منجی بزرگ قرار می دهد و از بخشیدن گناهان کسانی که به نحوی باعث حضور مسلمانان در اروپا شده اند از جمله مارکسیستها توسط خود صحبت به میان می آورد!!. در اصل این نکته اهمیت کلیدی برای آشکار ساختن محتویات بزرگمنشانه و تسلط طلبانه سازمان آسیب دیده باورها و اعتقادات هذیانی وی دارد و تشخیص ما را دقیقتر و کاملتر می سازد.
4- ولادیمیر پوتین و پاپ دو فردی هستند که موضوع همانند سازی وی قرار گرفته اند. نقطه مشترک این دو فرد کارنامه درخشانشان در برخورد با مسلمانان است. پاپ نماینده کلیسا و صاحب فتوا در حذف مسلمانان از صحنه اروپا است و پوتین نیز با کشتار بیرحمانه مسلمانان در چچن از آزمون اسلام ستیزی به زعم این بیمار بینوای پارانوئید  بر آمده است. جریان همانند سازی وی نشاندهند سازمان بندی دقیق وهمی و هذیانی عملیات کشتار نود انسان بیگناه در طی سالها برنامه ریزی بوده است. هر چند افرادی نظیر آندرس برویک از بیماری روانی و اختلال جدی در سازمان ادراکی و شخصیتی خود رنج می برند اما به سادگی ملعبه دست سیاستمداران و افراط گرایان و جریانات ذینفع قرار گرفته و به عنوان مهره ای عالی به خدمت گرفته می شوند.