۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

پیران قدرت طلب

این سئوالی است که همیشه از خود می پرسیده ام. چرا عطش قدرت در بعضی نسبت به دیگران بیشتر است ؟ بسیار دیده ام که قدرت پرستی همه چیزش را بر سر قدرت و مقام از دست داده اما حریصانه در جستجوی قدرت بیشتری است . مگر در ذات قدرت و مقام چه چیزی نهفته است که اینگونه بر سر کسب آن حتی از بذل جان یا ستادن جان دیگران ابایی ندارند. کهنسالانی را می بینیم که چند صباحی دیگر از عمرشان باقی نمانده اما چون نوجوانان برای ماندن بر سریر مقام و جاه شور نشان می دهند و موی سپید به فراموشی می سپارند. ار لحاظ روانشناسی می توان این رفتار را اینگونه تحلیل نمود که قدرت نقطه مقابل ضعف و ناتوانی است. مقام نوعی سرپوش گذاشتن بر احساس حقارتی است که فرد را از لحظه تولدش دچار دلهره و وحشت ساخته است. در پس حقارت ترس از مرگ نهفته است . پس میل به کسب قدرت بیشتر وهمی است که ریشه در میل به بقای جاودانه دارد. فرد از ذلت می گریزد چون در دنیای وهمی خود آن را معادل مرگ و نابودی می پندارد. بی قدرتی معنایی معادل نابودی دارد. کهنسالان تمایل بیشتری به قدرت و مقام از خود نشان می دهند چون در واقعیت خود را به مرگ نزدیکتر می بینند. تلاششان برای رسیدن به تسلط بر دیگران نمادی ناخودآگاهانه از تسلط بر مرگ و نابودی است. قدرت برای َآنها کلیدی وهمی برای زندگی جاودانه است. پیران قدرت طلب در جامعه ایرانی اگر معنای مرگ را باور می داشتند و خود را برایش آماده می ساختند دیگر صفت قدرت طلبی در مورد آنان صدق نمی کرد اما افسوس.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

یک قدم تا مرگ

چشمان نجات یافتگان از خودکشی برق عجیبی دارد. نگاه تمامی آدمها از زبانشان گویاتر است اما اینها با چشمانشان سخن می گویند ولی به زبانی که مفهومش را فقط خودشان درک می کنند. سرشار از راز و رمز و پیچیدگی. به اقتضای شغلم بسیار از این نجات داده شدگان از مرگی خودخواسته را دیده ام و به صحبتهایشان گوش داده ام اما هنوز کلام دیدگانشان را ترجمان نتوانم. عمق نهفته درخیرگی چشمانشان بسیار خیره کننده است. به زبان عادی اگر به توصیفشان بپردازم نگاهشان عاقل اندر سفیه است. انگار از منظری بالاتر به همه چیز می نگرند. تجربه اشان از همگامی با مرگ شاید تجربه ای عجیب از زندگی را برایشان جلوه گر می سازد که در طول عمرشان هیچگاه بدان دست نیافته بودند. بر خلاف تصور دیگران کوچکترین اثری از خشمی هولناک که مسبب اشتیاقشان به مردن بود دیگر در مردمکهایشان باقی نمی ماند. تنها بازمانده تصمیم دهشتناکشان به نابودی سکوتی است که لحظه به لحظه در جلسه درمان از چشمانشان می تراود. سکوتی که مالامال از ناگفتنی های شنیدنی است. بیشترشان از کرده اشان پشیمان نیستند اما ولعشان به زنده بودن تقریبا" مساوی است با حرصشان به مردن !! تجربه ام بعد از سالیان متمادی کار رواندرمانی اقدام به خودکشی را تسهیل کننده ادامه درمان نشان می دهد. شاید نزدیک شدن به مرگ خود تجربه تغییری است که تمایل به بهبودی که بخشی از تغییر است را فزونی می بخشد ! .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

پدران در قربانگاه فرزندان : تجلی اودیپ در جامعه ایرانی

ایرانیان دوران گذار را طی می کنند. جامعه ای نیمه مدرن و نیمه سنتی شتابان می خواهد پوست بیندازد و جامه ای نو بر تن کند هر چند دل کندن از لباس کهنه برایش به راحتی امکان پذیر نمی باشد. شاید در طول تاریخ این مرز و بوم اولین بار باشد که دوگانگی با این حدت و شدت را به تجربه نشسته ایم. مرزهای نیمه شفاف این جامعه شقه شده به دو بخش متضاد و متخاصم عوارضی را در سطوح رفتاری و روانی مردمان ایجاد کرده است که به شکل آسیب های گوناگون عیان گردیده اند. به عنوان یک روانشناس و درمانگر با موج گسترده ای از این آسیبها در درون خانواده ها مواجه هستیم که در برگیرنده طیف بسیار متنوعی از نابهنجاریها و مشکلات می باشد. اگر در سالیانی نه چندان دور از تضاد نسلها سخن می گفتیم اکنون از نبرد بین نسلها باید صحبت به عمل بیاوریم. تضاد را می توان در قالب ذهنی تحت کنترل و محدودیت قرار داد اما نبرد رفتار است و تلاش در جهت تسلط و غلبه. نبرد سهمگین فرزندان و والدین شاید تابلوی بالینی و مشترک روانشناسی اجتماعی ایرانیان باشد. ناملایمات سیاسی - اجتماعی یکساله گذشته تنها بخش کوچکی از این تحولات قدرتمندی است که در درون بافت ذهنی و روانی و رفتاری ایرانیان جریان یافته است. چنین جدالی در همه عرصه ها در حال رقم خوردن است. فرهنگ و سیاست و اقتصاد و اجتماع میادینی است که این نبرد در آنها ادامه دارد. آنچه در خیابانهای ایران دیدیم خصومت ناخودآگاه و اجتناب ناپذیری است که ریشه در به زیر کشیدن پدران کهنسال و صاحب مال و مکنت توسط جوانان محروم و عصبانی دارد. پدرانی که مام وطن را نیز از آن خود ساخته اند و دیگران را از محبت وی دچار محرومیت نموده اند. آیا فرضیه روابط اودیپی زیگموند فروید بار دیگر در این نقطه از جهان نیز مجالی برای اثبات یافته است ؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

فتيشيسم يا بت پرستي جنسي : يک رويکرد تازه

          هميشه در کار رواندرماني مبتلايان به مشکلات جنسي وقتي نوبت به فتيشيستها يا بت پرستان جنسي يا يادگار پرستها مي رسد با کمبود شديد تئوريهاي تشخيصي و درماني روبرو مي شويم. محض اطلاع کسانيکه چندان آگاهي از اينگونه اختلال ندارند بايد گفت اينان افرادي هستند که ارضاي جنسي را نه در شکل طبيعي آن که به گونه اي نامربوط در بخشهاي ديگر بدن يا در لباسها و ساير موارد مربوط به جنس مخالف يا موافق جستجو مي کنند. به عبارت روشنتر ليبيدو مسير اصلي خود را به سمت و سويي به ظاهر نا مناسب تغيير مي دهد. اما آنچه که در کلينيکم و در طي ساليان طولاني کار درماني با اين مراجعان داشته ام از منظري ديگر نيز قابل تحليل مي باشد. داده هاي حاصل از جلسات رواندرماني با اين بيماران اشتراکاتي در پروسه نامتعارف رشد رواني جنسي در شش ساله اول زندگيشان را عيان مي سازد که به نظر من بسيار داراي اهميت مي باشد اين بيماران انحراف از ليبيدو را در روابط اطرافيانشان با خود در شش ساله اول زندگي به نحوي تجربه مي کنند که کودکان سالم از آن مصون مي مانند. يافته هاي ما نشان مي دهد تمرکز ناقص تحريکات عادي و يا جنسي در روابط والدين يا ساير اطرافيان با کودکان و برانگيختن کنجکاويهاي جنسي در قالبي غير مرتبط با ارگانهاي جنسي و تثبيت ليبيدو در نواحي غير ژنيتال باعث ادامه اين جريان و نهايتا" در سنين بالاتر به گرايشات غير معمول و بت پرستانه و يادگارخواهانه منجر مي گردد. يکي از مراجعانم که تنها شيوه ارضاي وي بوييدن لباس زير زنانه بود در شرح حالش از سه سالگي اش مي گفت که لباسهاي زير مادر را براي تسکين اضطراب لحظاتي که از وي جدا مي افتاده با بوييدن مورد استفاده قرار داده و آرامش خود را باز مي يافته است. مراجع ديگري با چيدن موي دختران در کوچه و بازار و جمع آوري آنان و استفاده به هنگام خود ارضايي به آرامش مي رسيد در شرح زندگي کودکيش از مادرش مي گفت که وي را بر دوش خود سوار مي کرده تحريک آلت تناسلي اش بدليل تماس با بدن مادر وهمزمان در دست گرفتن موهاي بلند وي براي حفظ تعادل همراه و مصادف مي شده است.

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

ارتباط سازمان وهمی با رفتارهای جنایتکارانه

شاید از خودتان پرسیده باشید یک انسان چگونه راضی می شود با یک حمله انتحاری و یا انفجاری هم خود را نابود کند و هم دیگران را و یا اینکه جنایتکاری انسان دیگری را از نعمت زندگی محروم سازد؟ این روزها اخباری از این دست بسیار شنیده می شود. برای کاویدن ریشه های این رفتار باید به درون ساختار روانی و ذهنی این قبیل آدمها نفوذ کرد و واقعیت نگرش آنان و پیش زمینه وهمی که در آنان رشد یافته است را مورد بررسی قرار داد تا به راز این رفتارها دست یافت. مدلهای کوچک و صرفا" ذهنی و غیر عملی چنین رفتاری را می توان در همه آدمیان پیدا نمود. مهمترین دلیل آن گرایش ناخودآگاه همگانی به خشونت است که در در اوهام و دنیای فانتزی آدمیان نمود عینی می یابد اما در اکثریت قابلیت کنش در دنیای واقعی را نمی یابد اما در معدودی به دلیل شرایط مستعد کننده و زمینه های ایجاد ساز و عوامل آسیب زننده تبدیل به رفتارهای مخرب و نابودگرانه می گردد. جرم و جنایت و آدمکشی و نابود ساختن دیگران در عمل و نه فانتزی از عهده همگان ساخته نیست. تنها کسانی می توانند در این وادی گام بردارند که سازمان وهمی آنان به درجه ای از کنش وری رسیده باشد که فرماندهی و کنترل مراکز رفتاری و شناختی فرد را در دست خودداشته باشند. برای ایجاد تغییرات در این ساختار وهمی باید شرایط خاصی فراهم شود - یا بصورت طبیعی و در جریان رشد در درون خانواده و یا از طریق آموزش و مغزشوئی - تا یک جنایتکار یا بمبگذار انتحاری پرورش یابد. اکثر بزهکاران در خانواده هایی رشد می یابند که بتدریج این ساختار وهمی آسیب زننده را در آنان پایه گذاری و توسعه می دهد. در مبتلایان به اختلال شخصیتی ضد اجتماعی یا سایکوپاتی چنین پروسه طبیعی را در درون خانواده هایشان به خوبی مشاهده می کنیم.
خفاش شب یا همان قاتل سریالی معروف زنان خاطره ای را از کودکیش نقل می کرد که ارتباط بین ساختار آسیب زای کودکی و تمایل به نابودی دیگران را به خوبی مشخص می سازد :
" گوسفندان را از صحرا به خانه می بردم. هنوز دوازده سالم تمام نشده بود. پدرم وقتی آمد گوسفندها را از من تحویل بگیرد دید بره ای پایش شکسته است. بدون هیچ حرفی دست و پایم را گرفت و مرا بر زمین انداخت و با تیشه ای که داشت یک پایم را شکست . آن شب تا صبح با پای شکسته در آغل گوسفندها بودم و بره در اتاق پیش پدرم....... با تجاوز و کشتن زنها می خواستم انتقام کودکیم را از همه بگیرم. کشتن این زنها به من آرامش می داد! "

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

خود ارضائی : تلاقی اوهام ناخودآگاه با هورمونهای جنسی

خود ارضائی یا استمناء یا به عبارت عامیانه اش جلق زدن به خودی خود هیچگونه عوارض جسمی یا روانی ندارد . بیماران زیادی داشته ام که به دلیل تصورات نادرست و افکار بی پایه و اساس و تلقینات افراد نادان و ناآگاه در خصوص خودارضائی خود را به وادی نابودی و بیماری کشانده اند. شایعترین علامت مرضی مربوط به آن احساس گناه شدیدی است که فرد را گاه تا پای افسردگی شدید و خودکشی نیز می کشاند. زمانی می توانیم از خودارضائی بعنوان یک آسیب یاد کنیم که انجام آن روند عادی زندگی فرد را مختل نموده و موجب صدمات جدی به سلامتی وی گردد. یکی از بیمارانم با تشخیص خود ارضائی وسواسگونه روزانه حدود چهل بار دست به اینکار می زد و تقریبا" زندگی وی بشدت مختل شده بود. در پژوهشهایی که با مراجعانم در این زمینه داشته ام چند عامل اصلی ایجاد کننده و یا تشدید کننده خود ارضائی را پیدا نموده ام که در اینجا بدانها اشاره می کنم:
الف - خودارضائی به عنوان یک تسکین دهنده قوی : در موقعیتهای بحرانی و پر استرس انجام خودارضائی می تواند سیستم عصبی را تا حدی دچار آرامش و سستی نماید. در این موارد خودارضائی نقش سپری در مقابل هیجانها را ایفا می نماید.
ب - خودارضائی و مکانیسم جبران : در این موارد فرد عمل خودارضائی را برای جبران کاستیها و کمبودها و بخصوص ناکامیهای عاطفی خود مورد استفاده قرار می دهد.
ج - خود ارضائی و مکانیسم تخلیه روانی : در مواقعی که ساختار روانی فرد قادر به حل یک تعارض و یا واکنش مقابله ای جدی در برابر آن نباشد خود ارضائی می تواند با کارکرد تخلیه ای خود نوعی مکانیسم تخلیه ای ناخودآگاه را فعال سازد که فرد را از رودررویی با موقعیت تعارض آمیز و یا ناخوشایند دور نگه می دارد.
د - خودارضائی در سنین مختلف معانی گوناگونی دارد. در کودکان لذت ناشی از آن می تواند جایگزینی برای کمبود محبت در خانواده باشد . در نوجوانان خودارضائی با هویت یابی مردانگی و یا زنانگی در ارتباط است و از شدت بحران ناشی از بلوغ می کاهد . در بزرگسالان می تواند جایگزینی برای سکس واقعی شود و شخص را از اضطراب و دلهره ناشی از رویارویی با جنس مخالف آسوده می سازد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

سه تا شش سالگی : سن آغاز آسیبهای جنسی { یک یافته جدید }

پژوهشهای گوناگون کمتر به نقش عوامل ژنتیک در ایجاد آسیبهای جنسی تاکید دارند. به عنوان یک روان شناس و رواندرمانگر با مراجعان زیادی که از مشکلاتی نظیر گرایشان همجنس خواهانه و اختلال هویت جنسی و تمایلات لزبینی رنج می بردند سرو کار داشته ام. این نکنه را در اکثریت قریب به اتفاق این مراجعان مشترک یافتم که در دوره سنی سه تا شش سالگیشان به گونه ای خاص در معرض شرایط پرورشی متفاوتی با دیگران قرار داشته اند که آنها را از افراد غیر مبتلا متمایز می سازد. این تفاوتها را می توانم در طبقه بندی زیر خلاصه نمایم :
1- جایگاه کودک در خانواده از لحاظ جنسیت : قرار داشتن یک دختر در بین چند پسر یا یک پسر در میان چند دختر
2- نزدیک یا دور بودن به والد غیر همجنس: رابطه بسیار نزدیک پسر با مادر یا دختر با پدر
3- جنسیت همبازیهای این دوره سنی : پسر با همبازیهای دختر یا دختر با همبازیهای پسر
4- تجربیات و بازیهای جنسی در دوره سنی سه تا شش سالگی توسط همجنسان
5- تحریکات جنسی پیشرس توسط والدین غیر همجنس
نتیجه اینکه قرار گرفتن در شرایط خاص و آسیب زای نا همگون و نامتعادل جنسی در کودکی می تواند نقش قوی و تعیین کننده ای در ایجاد تعارضات و اختلالات جنسی در آینده ایفا نماید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

واپس روی به مثابه یک اختلال - یک یافته جدید

آیا علائم مرضی می توانند نوعی واپس روی یا regression به گذشته باشند ؟ این سئوالی است که مدتها در رابطه با مراجعانم در ذهنم داشته ام. جواب می تواند مثبت باشد. شرح حال این مراجع را بصورت کوتاه می آورم تا پاسخی به سئوال بالا باشد:
دختر 18 ساله با علائم تهوع و استفراغ شدید و عوارض ناشی از سوء تغذیه همراه آن با مشخصه های اضطراب و دلهره آشکاربا رد کامل دلایل ارگانیک که حدود چهار سال سابقه ابتلاء را از خود نشان می دهد. دارای یک برادر بزرگتر با چهار سال اختلاف سنی است. دهها پزشک با تخصصهای گوناگون قادر به تشخیص بیماری وی نشده اند و انبوهی از داروها را بصورت مرتب مصرف می کند و کوچکترین تغییری در وی ایجاد نشده است. مادر علائم اختلال هیستریک را نشان می دهد و برخورد نمایشی و اغراقگرانه و هیجانی در بیان حالات دختر از خود ظاهر می سازد. مراجع در پاسخ به سئوال من که آیا مادر برادرت را بیشتر دوست دارد یا تو را جواب می دهد برادرم را . همچنین ادامه می دهد که این احساس تبعیض و بیعدالتی از سوی مادر را از کلاس اول دبستان احساس و درک می کرده است. مادر در بخشی دیگر از اظهاراتش می گوید دخترش تا هفت ماهگی دچار استفراغ شدیدی بوده است که پزشکان از وی قطع امید زنده ماندن نموده اند.
تشخیص اولیه : علائم مرضی فعلی مراجع در اصل نوعی واپس روی به دوران قبل از هفت ماهگی وی می باشد. به عبارت دیگر مراجع با گریز به علائم بیماری بدنی دوران نوزادی به شیوه ای سمبولیک به دنبال یافتن محبت و توجهی بوده است که در طول زندگیش از وی دریغ شده است. در حقیقت وی در عملیاتی سازوکارهای ناخودآگاه روانی را در جهت کسب محبت و آرامش و امنیت دوران نوزادی و برگشت به آغوش مادر را در قالب مکانیسم دفاعی واپس روی به کار گرفته است.
با چنین نگاه تشخیصی دقیق به مراجع طی هفت جلسه روان درمانی تمامی علائم روانی و بدنی وی حذف گردید! و زندگی عادی را از سر گرفت.

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

روان درمانی و معمای مرگ

آشناترین واژه برای یک روان درمانگر مرگ است. بی هیچ اغراقی در تمامی مراجعانم در هر جلسه درمان در خلال هر درگیری تحلیلی وهمی یا واقعی رد پای مرگ را در قالب ترس و غم و حتی شادی می بینم. نهایت تحلیلهای روان پویایی به مسئله فنا و نابودی و زوال ساختار روانی و بدنی مراجع می انجامد.حیوانات با طبیعت تضاد و تعارضی ندارند. آنان بخشی از طبیعت به حساب می آیند پس دوگانگی خاصی در این زمینه را نمی توان برایشان متصور شد. اما آدمیان تفاوتی سخت بنیادین با حیوانات دارند. مسئله خودآگاهی شاید مرز میان این تفاوت باشد. این همان نکته ای است که در طبیعت تعریفی برایش در نظر گرفته نشده است. اگر انسانها این فاکتور را فاقد بودند در رودررویی با طبیعت با معضلی بنام بیماریهای روانی مواجه نمی شدند و دردی از این لحاظ تجربه نمی کردند اما وجود عنصر خودآگاهی که از تفکر ریشه می گیرد که آن نیز در کرتکس مغزی مستتر است معنای مرگ و نابودی را سبب ساز عوارضی ساخته است که با حجم گسترده بیماریهای روانی و رفتاری متجلی می گردد.
هر کدام از مراجعانم تصور خاصی از مردن در دنیای وهمی و واقعی برای خود پرورانده اند و به نسبت این درک خودساخته و متکی بر تجربیات اکتسابی در طول زندگی خود و بخصوص سالیان اول زندگی و در ارتباط با روابط درون خانوادگی به این تصور واکنش نشان می دهند.
یک روان درمانگر باتجربه تلاش می کند در اولین جلسه درمان این تصور اختصاصی مراجع خود را کشف و از آن به عنوان یک سرنخ برای دستیابی به سایر اجزاء وهمی و رفتاری وی استفاده کند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

زن هراسی

مرد جوان با هیجان و عصبانیت علت مراجعه اش را اینگونه شرح می داد : " هزار بار به مادرم گفتم که نمی خواهم ازدواج کنم. هر چه از من اصرار بود از او انکار. صد جا من را به خواستگاری بردند اما برای هر کدامشان عیبی تراشیدم تا دست از سرم بردارند . مادره مصرتر می شد بیشتر لجبازی می کرد. می گفت می خوام پسرم را تو رخت دامادی ببینم. آخرین مورد دختری بود معلم. همه می گفتند زیبایی اش محشره. اما برای من ببخشید مثل چغندر بود. من از بچگی هیچ احساسی نسبت به دخترها و زنها نداشتم. وقتی دوستام از شاهکارهایشان با آب و تاب حرف می زدند من چندشم می شد. مراسم عقد را مادره خودش راست و ریس کرد. حتی یکبار ننشست باهام حرف بزنه نظر واقعیم را بخواد.
شب که پیش او خوابیدم از بوی بدنش حالم بهم خورد. می خواستم بالا بیاورم. همیشه راجع به زنها و بوی بدنشان اینجوری بودم. بوی بدن زن بدترین بوی دنیا بود. ازش فاصله گرفتم. تعجب کرده بود دختر بیچاره. حتی تصور بدن زنانه با آن انحناها و پیچ و تابشان آزارم می دهد. برجستگی سینه زنها برایم مسخره بود. بهش گفتم نه تنها هیچ احساسی بهت ندارم بلکه از همه چیزهای بدن یک زن متنفرم. همون شب اول اشکش را در آوردم. بعد از آن چند ماه به چند ماه هم پیشش نمی رفتم. صدای خانواده اش در آمد. گفتند تکلیفمان را مشخص کنید. یکی باید به مادرم حالی کند که اوضاعم با بقیه فرق می کند. دکتر من بیمارم. خودم هم می دانم. نمی خواهم درمان شوم. فقط می خواهم از شر هر چی زن است راحت بشم. می خواهم تا آخر عمرم تنها زندگی کنم . هیچ گرایشی هم به همجنسانم ندارم. فقط از زنها بدم می آید."

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

لیوان یکبار مصرف

باز خطری از بیخ گوشم گذشت. خطری که بخشی از کار روان درمانی است. چشمان مراجع مات تر و نگاهش عمیقتر شده بود. گفته هایش هم تفاوت اساسی با جلسات دیگر پیدا کرده بود. یک اسکیزوفرنیک بود در فاز residual . کار با بیماران سایکوتیک بسیار سخت تر از نوروتیکها است. جنون ارتباط فرد را با واقعیت دستخوش زوال و آسیب جدی می سازد. شیوه تراپی ام مثل همیشه با سایکوتیکها ساپورتیو یا به عبارتی دیگر حمایتی بود . بخصوص در این فاز که علائم در التهاب و جوششند و نوسان فراوان دارند. آرام داشت از اتفاقاتی که درطول هفته برایش افتاده بود صحبت می کرد و من هم ساکت و دقیق و خنثی و فقط با اندک تکانی در سر به علامت پذیرش و همدلی گفتارش را تعقیب می کردم. همیشه در این موارد احتیاط را رعایت کرده ام . می دانم مراجع بشدت تحریک پذیر و حساس است. ماجراهای زیادی از آسیبهایی که همکارانم تجربه کرده بودند و خود نیز از آن بسیار تجربه کرده بودم در ذهن داشتم. حتی ورود مراجع را به موضوعات محرک مانع می شویم و هدایت وی را به خود او وانمی گذاریم. حتی نحوه نشستن مراجع به گونه ای تنظیم می شود که فرصت حرکات سریع از وی گرفته شود یا به عبارت صحیحتر فرصت واکنش مناسب را برای خود پیدا کنیم. داشتم می نوشتم . حالش خوب نبود . نگاهش هم این جلسه عادی نبود . برای یک لحظه بر پیشانیش خطی پدیدار شد. بین دو چشمش. به آن خط خشم می گوئیم. آن طرف میزم روی صندلی نشسته بود. حتی فرصت نکردم نگاهم را از روی کاغذ بردارم . خودش را روی میز انداخت و تقویم رومیزی را بسرعت برداشت و بسویم پرت کرد. فقط توانستم دستم را جلوی صورتم بگیرم. تقویم با شدت به پشت دستی که بر روی چهره ام گرفته بودم برخورد کرد. بعد خودش را بر زمین انداخت . فریاد می زد و بر سر و روی خودش می کوبید. به سویش رفتم و دستم را بر پیشانیش گذاشتم و دعوت به آرامشش کردم . برایش لیوانی آب آوردم . البته حواسم جمع بود . لیوان یکبار مصرف بود !!

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

تناسخ یا توهم ؟

دخترک بیست ساله است با چشمان و پوستی روشن . چهره اش کوچکترین شباهتی به ایرانیان ندارد. بیشتر به اهالی روسیه یا شمال اروپا می ماند . بینی کوچک با چشمانی میشی و موهایی به رنگ طلایی تیره . پدر و مادر نیز همانندی با وی ندارند. حتی یک وجه اشتراک بدنی بین او و والدینش نیافتم !! هر دو سبزه و قیافه ای کاملا" ایرانی !!
میگوید : " تصویر پسری را همیشه در ذهنم می بینم که مال قرن نوزدهم است .قیافه اش مثل انگلیسی ها است. این تصویر از کودکی و از وقتی که یادم می آید در ذهن من است. احساس می کنم روحش در من حلول کرده است. انگار یکی از اجداد من از آنجا بوده است. او فردی است که در قرن نوزدهم در انگلیس زندگی می کرده و در وجود من دوباره زنده شده است. صدایش خیلی آرام است. با او احساس راحتی و آرامش دارم. او هیچکس را جز من در زندگی دوست ندارد. مطمئن هستم چنین فردی با چنین مشخصاتی بالاخره پیدا می شود. او به سراغ من خواهد آمد و مرا با خودش خواهد برد.صورتش خیلی استخوانی است.مرموزی انگلیسی ها را دارد."
دخترک از وسواس فکری شدید و حالات اضطرابی و مشکلات ارتباطی با اطرافیانش رنج می برد.در خانواده ای پر مشکل رشد یافته است . روابط عاطفی اعضای خانواده با یکدیگر بشدت مختل بوده و پدر و مادر سالها از هم جدا شده بودند.
آیا نیاز شدید وی به محبت باعث تشکیل چنین نظام وهمی در وی شده است؟
آیا تفاوتش با والدین از نظر ظاهری چنین ساختار هذیانی و وهمی را در او ایجاد نموده است ؟
آیا اعتقادش به تناسخ و حلول روح دیگری در وی برآمده از آشفتگیهای درون خانوادگی و تجربیات تلخ گذشته وی است ؟
اینها سئوالاتی است که باید در پروسه رواندرمانی وی جواب در خوری داشته باشد.

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

سایکوپاتی یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی

آگاهی مردم در ایران نسبت به بیماران مبتلا به شخصیت ضد اجتماعی یا سایکوپاتها بسیار اندک است. هر ماهی چند تایی از اینها به تور ما می افتند. گذارشان نزد روانشناس نه به میل خود که زور و اجبار و یا خواست اطرافیان است. چنین تحمیلی از آنان موجوداتی پرخاشگر و تکانشی در جلسه درمان می سازد. آنها بنا به خاصیت ذاتیشان خشمشان را بی هیچ کنترلی به سوی درمانگر هدف گرفته و در صورتیکه تجربه و مهارت کافی در مهار آنها وجود نداشته باشد شاید روان شناس بینوا مورد حمله و برخورد فیزیکی نیز قرار گیرد. این هشدار را به دانشجویانم می دهم که در صورتیکه قادر به اداره جلسه درمانی با سایکوپاتها نیستند پس خودشان را بیهوده درگیر ریسک درمان احتمالی آنان نکنند و به درمانگر با تجربه ای وی را ارجاع دهند. طبق آمار جهانی حدود چهار تا پانزده درصد از افراد جامعه به نوعی با علائم سایکوپاتی یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی برچسب زده می شوند. علامت اصلی رفتار ناگهانی و تکانشی و غیر قابل پیش بینی است. ظاهر غلط اندازشان حتی خبره ترین قاضی های دادگاهها را به اشتباه می اندازد. بسیار حق به جانب و چرب زبانند. به عبارتی با زبانشان مار را هم از سوراخ بیرون می کشند. انواع و اقسامی دارند و بنا به شرایطشان در زمینه خاصی تخصص می گیرند. نوع اجتماعی شده اشان شاید کم خطرتر از سایرین باشند اما گروهی از آنان که به سوی جرم و جنایت کشیده می شوند بسیار خطرناک اند . حدود هفتاد درصد از زندانیان یا حتی شاید زندانبانان !! با این اختلال در ارتباطند. یقه سفیدهایشان - مثل شهرام جزایری عرب - تا بالاترین رده های حکومت را به بازی می گیرند. خفاش شب از نوع جانیان این اختلال به حساب می آید. لذت کشتن در اصل معادل ارضای جنسی است. رفتارهای سادیستیک و آسیب زدن به دیگران و ناتوانی در به تعویق انداختن خواسته ها و امیال از دیگر مشخصه های این اختلال است.
در صورتیکه بیمار وارد درمان شد نکنیک مواجهه تدریجی با تعارضات و تکانه های رفتاری و روانی می تواند مراجع را وارد فازهای بعدی درمانی نماید. در مراحل اولیه بیمار سعی می کند درمانگر را به چالش و بازی بکشاند. در صورتیکه درمانگر وارد این دام نشود مراحل بعدی با برتری او طی خواهد شد. ولی اگر درمانگر خواسته یا ناخواسته اسیر رفتارهای نمایشی و تکانه ای مراجع گردید ادامه جلسات بی فایده خواهد بود.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

همجنس گرایان ایرانی

          نمی دانم که بعضی از انکار واقعیات چه سودی می برند که اینگونه بر خورشید حقیقت پرده تیره می افکنند و واقعیت را در قالبی واژگونه به نمایش می گذارند و زبان به انکار مشکلی به نام همجنس گرائی می گشایند . یافته های شخصی ام در کلینیک و همچنین پژوهشهای متعددی که در این زمینه انجام شده است آمار همجنس گرائی را در ایران نه کمتر که به روایاتی بیشتر از استاندارد جهانی اعلام می نماید. در چهره مراجعان دردمند همجنس گرایم ترکیبی از خشم و نفرت و افسردگی شدید را می توان به عینه مشاهده کرد. آنان درمانده و ناتوان و ناامید از گشایشی حتی اندک در مشکلات بیشماری که با آن دست و پنجه نرم می کنند روزگار می گذرانند و بیشترین شکایتشان احساس تنهائی عمیقی است که در بین افراد دیگرتحمل می کنند. ضجه های دردمندانه اینان و فریادهایی از سر کمک خواهی در جلسات اولیه رواندرمانی شاید تابلوی مشترک بالینی همه اشان باشد. به مرور که پروسه درمان رو به پیشرفت می گذارد و بینش یابی و ریشه یابی علائمشان تسریع می گردد می شود گلخنده هایی از رضایت و امید را بر چهره اشان مشاهده کرد . بسیاری از رواندرمانگران معتقدند که نمی توان تغییرات اساسی در جهت رفع کلی علائم در همجنس گرایان ایجاد نمود اما تجربه شخصی من خلاف آن را به اثبات می رساند. نمی شود برای فردی که دو پایش را بریده اند تصور روییدن پای جدید نمود ولی می توان سازگاری وی را بدان حد افزایش داد تا مشکل خویش را بپذیرد و خود را با آن انطباق دهد و زندگی به آرامش سپری سازد. چنین حکایتی در مورد اینان نیز صادق است.

۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

انتقام

دخترک با چشمانی درشت و مبهوت و مات از سرگذشتش حکایت می کرد. بیست و یک ساله بود و دانشجو . از خانواده ای مرفه و پر مشکل. موهایش را جلوی صورتش ریخته بود. گفت : موهایم را جلوی صورتم می ریزم چون شرم دارم که دیگران چهره ام را ببینند . پس از مکثی کوتاه ادامه داد : از یازده سالگی مورد تجاوز برادر ناتنی ام واقع می شدم . او سه سال از من بزرگتر بود. مادرش بعد از تولد او مرده بود و پدرش با مادر من ازدواج کرد که من ثمره آنم. آخرین بار که به من تجاوز کرد ده روز پیش بود. از او پرسیدم : سعی می کردی در مقابلش مقاومت کنی ؟ پوزخندی زد و ناخنهای بلندش را نشان داد . گفت : فکر می کنی برای چه ناخنهایم را اینقدر بلند کرده ام. هیچوقت حریفش نشدم. فکر می کنم پدرم من را قربانی کرد تا پسرش را از دست ندهد. در حالیکه به انگشتانش نگاه می کرد ادامه داد : خواستگاری دارم که در خیابان با او آشنا شدم. تلفنش را داد . با او که تماس گرفتم از قیمت پرسید . گفتم اینکاره نیستم اما حاضرم فقط یکبار با او باشم. سر قرار که رفتم از هیکل من خوشش آمد .... حالا آمده خواستگاریم. حقیقتش این است که من با مردهای زیادی سکس داشته ام. جالب است بدانید از همه مردها متنفرم. هیچگاه در روابطم لذتی نبرده ام. اگر علت واقعی روابطم با مردهای دیگر را می خواهید بدانید باید بگویم انتقام !! انتقام از برادر ناتنی. می خواستم که ایدز بگیرم و برادر ناتنی ام را مبتلا سازم. همیشه این آرزو را داشته ام. در روابط جنسی ام از هیچ وسیله پیشگیری استفاده نمی کردم. خدا خدا می کردم طرف ایدز داشته باشد تا از او بگیرم. بعد از هر سکسی که بیرون از خانه داشتم تسلیم برادر ناتنی ام می شدم. الان هیچی برایم مهم نیست. دیگر میلی به زنده ماندن ندارم. خواستگارم خیلی اصرار دارد که با من ازدواج کند. می دانم که آدم هوسران و پستی است اما فرار از این خانه و جهنمی که برایم درست کرده اند بیشتر راغبم میسازد که به او جواب مثبت بدهم اما می دانم که زیاد با او دوام نخواهم آورد.

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

خطرات رواندرمانی

رواندرمانی حرفه بسیار خطرناکی است. با مسائلی سر و کار داریم که بوی گندش از لجن بیشتر است. دوستی همکار می گفت ما استفراغ مراجعانمان را می خوریم تا حال آنها را درک کنیم. عمر مفید کاری یک رواندرمانگر حرفه ای حداکثر پانزده سال است. بعد از آن فرسوده شده و باید تجربیاتش را در اختیار دانشجویانش قرار دهد. هر لحظه حضور در جلسه درمان یک تجربه جدید است. هر مراجعی موجود منحصر بفردی است که در دنیا مانند ندارد. به جرئت مدعی هستم بعد از بیست هزار ساعت کار رواندرمانی و روانکاوی حتی دو جلسه درمانی شبیه به هم نداشته ام. هر رویارویی با مراجع تجربه جدیدی است که دیگر هیچگاه تکرار نمی گردد. بسیاری از دانشجویانم از من می پرسند سر و کله زدن با مراجعان با انواع و اقسام بیماریها و مشکلات روی درمانگر تاثیر سو ندارد ؟ همیشه صادقانه به آنها گفته ام که در این حرفه باید از زندگیتان هزینه کنید و انرژی روانی و ذهنیتان را تحلیل و نابود سازید. اگر کسی علاقه به این شغل نداشته باشد و وارد آن شود زیاد دوام نمی آورد. حداقلش این است که باید تحت درمان روانشناس دیگری قرار گیرد.
برای خود من هم گاه گاه حالتی بوجود می آید که از عوارض این حرفه است. حساس شدن و احساس سر ریزی و کم حوصلگی و فریادهای ناگهانی و خشم انفجاری که در اصطلاح رواندرمانی burn up شدن نامیده گردیده را بسیار تجربه کرده ام. راه علاجش ترک کار و دوری از محیط درمانی و مراجعان تا بدست آوردن تعادل کامل است. منشی های بیچاره کلینیک در این مواقع هدف مناسبی برای تخلیه شدن درمانگر محسوب می شوند. باید تمام وقتها را کنسل کرد و مدتی را به فعالیتهای غیر مرتبط درمانی گذراند تا اوضاع عادی شود. از بیرون شغل شیک و با کلاسی است اما در درون جز تعفن و آلودگی و لجن و کثافت چیز دیگری نیست. این مسائل باعث شده که کمتر روانشناسان به سمت رواندرمانی کشیده شوند و اکثرا" ترجیح می دهند به تدریس یا کارهای جنبی بپردازند. نتیجه اش این شده که تعداد رواندرمانگران حرفه ای و صاحب نظریه و با صلاحیت در کل ایران از تعداد انگشتان یک دست تجاوز ننماید.

۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

کابوس

مرد هیجان مفرطی داشت . به گفته خودش سالها از اضطراب و نگرانی رنج می برده و از دست کابوسهای شبانه هیچگاه رهایی نداشته است. همیشه با دلهره زندگی کرده و فرصتهای زیادی را در طی چهل سال زندگی در این دنیا از دست داده است. محتوای کابوسهایش بیشتر در ارتباط با موضوع مرگ و زندگی و خون و آتش و حیوانات درنده ای است که مدام به تعقیب وی می پردازند و قصد کشتن و خوردن وی را دارند. همیشه با مسئله مرگ و مردن درگیر بوده و کسانی را در خواب می بیند که گلوی او را به قصد خفه کردن می فشارند و وی ناتوان و درمانده هر شب مرگ را تجربه می کند. در جلسه پانزدهم رواندرمانی خاطره ای را از سه سالگیش نقل می کند :
"نیمه شب با سر و صدای خفیفی از خواب بیدار شدم. در تاریکی اتاق متوجه شدم که پدرم دستانش را به دور گردن خواهر هفت ساله ام گره کرده و بشدت فشار می دهد. دست و پا زدن خواهرم را می دیدم که بعد از چند لحظه تمام شد. صبح که بیدار شدم دیدم در خانه امان غوغا است. مادرم گریه می کرد و پدرم در گوشه حیاط کز کرده بود. همسایه ها در خانه امان جمع شده بودند. جنازه خواهرم را دیدم که برای دفن به قبرستان می برند. .... پدرم هیچوقت از دختر خوشش نمی آمد. بارها می دیدم که خواهرم را بشدت تنبیه می کرد. مشکلات مالی شدیدی داشت. مادرم می گفت وقتی خواهرت به دنیا آمد پدرت یکماه از خانه قهر کرد. بعد از مرگ خواهرم می شنیدم که مادرم بارها پدرم را قاتل خطاب کرده و با چشمانی پر از نفرت و خشم به او نگاه می کرد. ..... الان متوجه شده ام که کابوسهایم همان تکرار صحنه مرگ خواهرم است که آن شب با چشمان خود نظاره گرش بودم."

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

داستان خون

زن بی وقفه می گریست. جویای ماجرایش شدم. با صدایی لرزان از شویش گفت که به خون مردی دست یازیده تا همسر وی را به کف آورد. حال در بند است و حکم قصاصش در راه. وکیلش به او پیشنهاد داده بود اگر گواهی از چند متخصص مبنی بر ناتوانی در ایفای وظایف زناشوئی بیاورد شاید بتواند تخفیفی در مجازاتش حاصل آورد. به او گفتم معذورم که با خون مظلومان نمی شود بازی کرد. خون به ناحق ریخته شده تا ابد می جوشد و فریاد استغاثه سر می دهد و تا ستاندن تاوان از مسببان از تاب باز نمی ایستد. آدمیان همه چیز را به فراموشی می سپارند الا داستان خون را. تاریخ را بنگرید که فقط داستان خونریزیها پر رنگ است و چشمگیر و باقی رویدادها چندان جلوه ای در برابر آن ندارد.