۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

سایکوپاتی یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی

آگاهی مردم در ایران نسبت به بیماران مبتلا به شخصیت ضد اجتماعی یا سایکوپاتها بسیار اندک است. هر ماهی چند تایی از اینها به تور ما می افتند. گذارشان نزد روانشناس نه به میل خود که زور و اجبار و یا خواست اطرافیان است. چنین تحمیلی از آنان موجوداتی پرخاشگر و تکانشی در جلسه درمان می سازد. آنها بنا به خاصیت ذاتیشان خشمشان را بی هیچ کنترلی به سوی درمانگر هدف گرفته و در صورتیکه تجربه و مهارت کافی در مهار آنها وجود نداشته باشد شاید روان شناس بینوا مورد حمله و برخورد فیزیکی نیز قرار گیرد. این هشدار را به دانشجویانم می دهم که در صورتیکه قادر به اداره جلسه درمانی با سایکوپاتها نیستند پس خودشان را بیهوده درگیر ریسک درمان احتمالی آنان نکنند و به درمانگر با تجربه ای وی را ارجاع دهند. طبق آمار جهانی حدود چهار تا پانزده درصد از افراد جامعه به نوعی با علائم سایکوپاتی یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی برچسب زده می شوند. علامت اصلی رفتار ناگهانی و تکانشی و غیر قابل پیش بینی است. ظاهر غلط اندازشان حتی خبره ترین قاضی های دادگاهها را به اشتباه می اندازد. بسیار حق به جانب و چرب زبانند. به عبارتی با زبانشان مار را هم از سوراخ بیرون می کشند. انواع و اقسامی دارند و بنا به شرایطشان در زمینه خاصی تخصص می گیرند. نوع اجتماعی شده اشان شاید کم خطرتر از سایرین باشند اما گروهی از آنان که به سوی جرم و جنایت کشیده می شوند بسیار خطرناک اند . حدود هفتاد درصد از زندانیان یا حتی شاید زندانبانان !! با این اختلال در ارتباطند. یقه سفیدهایشان - مثل شهرام جزایری عرب - تا بالاترین رده های حکومت را به بازی می گیرند. خفاش شب از نوع جانیان این اختلال به حساب می آید. لذت کشتن در اصل معادل ارضای جنسی است. رفتارهای سادیستیک و آسیب زدن به دیگران و ناتوانی در به تعویق انداختن خواسته ها و امیال از دیگر مشخصه های این اختلال است.
در صورتیکه بیمار وارد درمان شد نکنیک مواجهه تدریجی با تعارضات و تکانه های رفتاری و روانی می تواند مراجع را وارد فازهای بعدی درمانی نماید. در مراحل اولیه بیمار سعی می کند درمانگر را به چالش و بازی بکشاند. در صورتیکه درمانگر وارد این دام نشود مراحل بعدی با برتری او طی خواهد شد. ولی اگر درمانگر خواسته یا ناخواسته اسیر رفتارهای نمایشی و تکانه ای مراجع گردید ادامه جلسات بی فایده خواهد بود.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

همجنس گرایان ایرانی

          نمی دانم که بعضی از انکار واقعیات چه سودی می برند که اینگونه بر خورشید حقیقت پرده تیره می افکنند و واقعیت را در قالبی واژگونه به نمایش می گذارند و زبان به انکار مشکلی به نام همجنس گرائی می گشایند . یافته های شخصی ام در کلینیک و همچنین پژوهشهای متعددی که در این زمینه انجام شده است آمار همجنس گرائی را در ایران نه کمتر که به روایاتی بیشتر از استاندارد جهانی اعلام می نماید. در چهره مراجعان دردمند همجنس گرایم ترکیبی از خشم و نفرت و افسردگی شدید را می توان به عینه مشاهده کرد. آنان درمانده و ناتوان و ناامید از گشایشی حتی اندک در مشکلات بیشماری که با آن دست و پنجه نرم می کنند روزگار می گذرانند و بیشترین شکایتشان احساس تنهائی عمیقی است که در بین افراد دیگرتحمل می کنند. ضجه های دردمندانه اینان و فریادهایی از سر کمک خواهی در جلسات اولیه رواندرمانی شاید تابلوی مشترک بالینی همه اشان باشد. به مرور که پروسه درمان رو به پیشرفت می گذارد و بینش یابی و ریشه یابی علائمشان تسریع می گردد می شود گلخنده هایی از رضایت و امید را بر چهره اشان مشاهده کرد . بسیاری از رواندرمانگران معتقدند که نمی توان تغییرات اساسی در جهت رفع کلی علائم در همجنس گرایان ایجاد نمود اما تجربه شخصی من خلاف آن را به اثبات می رساند. نمی شود برای فردی که دو پایش را بریده اند تصور روییدن پای جدید نمود ولی می توان سازگاری وی را بدان حد افزایش داد تا مشکل خویش را بپذیرد و خود را با آن انطباق دهد و زندگی به آرامش سپری سازد. چنین حکایتی در مورد اینان نیز صادق است.

۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

انتقام

دخترک با چشمانی درشت و مبهوت و مات از سرگذشتش حکایت می کرد. بیست و یک ساله بود و دانشجو . از خانواده ای مرفه و پر مشکل. موهایش را جلوی صورتش ریخته بود. گفت : موهایم را جلوی صورتم می ریزم چون شرم دارم که دیگران چهره ام را ببینند . پس از مکثی کوتاه ادامه داد : از یازده سالگی مورد تجاوز برادر ناتنی ام واقع می شدم . او سه سال از من بزرگتر بود. مادرش بعد از تولد او مرده بود و پدرش با مادر من ازدواج کرد که من ثمره آنم. آخرین بار که به من تجاوز کرد ده روز پیش بود. از او پرسیدم : سعی می کردی در مقابلش مقاومت کنی ؟ پوزخندی زد و ناخنهای بلندش را نشان داد . گفت : فکر می کنی برای چه ناخنهایم را اینقدر بلند کرده ام. هیچوقت حریفش نشدم. فکر می کنم پدرم من را قربانی کرد تا پسرش را از دست ندهد. در حالیکه به انگشتانش نگاه می کرد ادامه داد : خواستگاری دارم که در خیابان با او آشنا شدم. تلفنش را داد . با او که تماس گرفتم از قیمت پرسید . گفتم اینکاره نیستم اما حاضرم فقط یکبار با او باشم. سر قرار که رفتم از هیکل من خوشش آمد .... حالا آمده خواستگاریم. حقیقتش این است که من با مردهای زیادی سکس داشته ام. جالب است بدانید از همه مردها متنفرم. هیچگاه در روابطم لذتی نبرده ام. اگر علت واقعی روابطم با مردهای دیگر را می خواهید بدانید باید بگویم انتقام !! انتقام از برادر ناتنی. می خواستم که ایدز بگیرم و برادر ناتنی ام را مبتلا سازم. همیشه این آرزو را داشته ام. در روابط جنسی ام از هیچ وسیله پیشگیری استفاده نمی کردم. خدا خدا می کردم طرف ایدز داشته باشد تا از او بگیرم. بعد از هر سکسی که بیرون از خانه داشتم تسلیم برادر ناتنی ام می شدم. الان هیچی برایم مهم نیست. دیگر میلی به زنده ماندن ندارم. خواستگارم خیلی اصرار دارد که با من ازدواج کند. می دانم که آدم هوسران و پستی است اما فرار از این خانه و جهنمی که برایم درست کرده اند بیشتر راغبم میسازد که به او جواب مثبت بدهم اما می دانم که زیاد با او دوام نخواهم آورد.

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

خطرات رواندرمانی

رواندرمانی حرفه بسیار خطرناکی است. با مسائلی سر و کار داریم که بوی گندش از لجن بیشتر است. دوستی همکار می گفت ما استفراغ مراجعانمان را می خوریم تا حال آنها را درک کنیم. عمر مفید کاری یک رواندرمانگر حرفه ای حداکثر پانزده سال است. بعد از آن فرسوده شده و باید تجربیاتش را در اختیار دانشجویانش قرار دهد. هر لحظه حضور در جلسه درمان یک تجربه جدید است. هر مراجعی موجود منحصر بفردی است که در دنیا مانند ندارد. به جرئت مدعی هستم بعد از بیست هزار ساعت کار رواندرمانی و روانکاوی حتی دو جلسه درمانی شبیه به هم نداشته ام. هر رویارویی با مراجع تجربه جدیدی است که دیگر هیچگاه تکرار نمی گردد. بسیاری از دانشجویانم از من می پرسند سر و کله زدن با مراجعان با انواع و اقسام بیماریها و مشکلات روی درمانگر تاثیر سو ندارد ؟ همیشه صادقانه به آنها گفته ام که در این حرفه باید از زندگیتان هزینه کنید و انرژی روانی و ذهنیتان را تحلیل و نابود سازید. اگر کسی علاقه به این شغل نداشته باشد و وارد آن شود زیاد دوام نمی آورد. حداقلش این است که باید تحت درمان روانشناس دیگری قرار گیرد.
برای خود من هم گاه گاه حالتی بوجود می آید که از عوارض این حرفه است. حساس شدن و احساس سر ریزی و کم حوصلگی و فریادهای ناگهانی و خشم انفجاری که در اصطلاح رواندرمانی burn up شدن نامیده گردیده را بسیار تجربه کرده ام. راه علاجش ترک کار و دوری از محیط درمانی و مراجعان تا بدست آوردن تعادل کامل است. منشی های بیچاره کلینیک در این مواقع هدف مناسبی برای تخلیه شدن درمانگر محسوب می شوند. باید تمام وقتها را کنسل کرد و مدتی را به فعالیتهای غیر مرتبط درمانی گذراند تا اوضاع عادی شود. از بیرون شغل شیک و با کلاسی است اما در درون جز تعفن و آلودگی و لجن و کثافت چیز دیگری نیست. این مسائل باعث شده که کمتر روانشناسان به سمت رواندرمانی کشیده شوند و اکثرا" ترجیح می دهند به تدریس یا کارهای جنبی بپردازند. نتیجه اش این شده که تعداد رواندرمانگران حرفه ای و صاحب نظریه و با صلاحیت در کل ایران از تعداد انگشتان یک دست تجاوز ننماید.

۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

کابوس

مرد هیجان مفرطی داشت . به گفته خودش سالها از اضطراب و نگرانی رنج می برده و از دست کابوسهای شبانه هیچگاه رهایی نداشته است. همیشه با دلهره زندگی کرده و فرصتهای زیادی را در طی چهل سال زندگی در این دنیا از دست داده است. محتوای کابوسهایش بیشتر در ارتباط با موضوع مرگ و زندگی و خون و آتش و حیوانات درنده ای است که مدام به تعقیب وی می پردازند و قصد کشتن و خوردن وی را دارند. همیشه با مسئله مرگ و مردن درگیر بوده و کسانی را در خواب می بیند که گلوی او را به قصد خفه کردن می فشارند و وی ناتوان و درمانده هر شب مرگ را تجربه می کند. در جلسه پانزدهم رواندرمانی خاطره ای را از سه سالگیش نقل می کند :
"نیمه شب با سر و صدای خفیفی از خواب بیدار شدم. در تاریکی اتاق متوجه شدم که پدرم دستانش را به دور گردن خواهر هفت ساله ام گره کرده و بشدت فشار می دهد. دست و پا زدن خواهرم را می دیدم که بعد از چند لحظه تمام شد. صبح که بیدار شدم دیدم در خانه امان غوغا است. مادرم گریه می کرد و پدرم در گوشه حیاط کز کرده بود. همسایه ها در خانه امان جمع شده بودند. جنازه خواهرم را دیدم که برای دفن به قبرستان می برند. .... پدرم هیچوقت از دختر خوشش نمی آمد. بارها می دیدم که خواهرم را بشدت تنبیه می کرد. مشکلات مالی شدیدی داشت. مادرم می گفت وقتی خواهرت به دنیا آمد پدرت یکماه از خانه قهر کرد. بعد از مرگ خواهرم می شنیدم که مادرم بارها پدرم را قاتل خطاب کرده و با چشمانی پر از نفرت و خشم به او نگاه می کرد. ..... الان متوجه شده ام که کابوسهایم همان تکرار صحنه مرگ خواهرم است که آن شب با چشمان خود نظاره گرش بودم."

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

داستان خون

زن بی وقفه می گریست. جویای ماجرایش شدم. با صدایی لرزان از شویش گفت که به خون مردی دست یازیده تا همسر وی را به کف آورد. حال در بند است و حکم قصاصش در راه. وکیلش به او پیشنهاد داده بود اگر گواهی از چند متخصص مبنی بر ناتوانی در ایفای وظایف زناشوئی بیاورد شاید بتواند تخفیفی در مجازاتش حاصل آورد. به او گفتم معذورم که با خون مظلومان نمی شود بازی کرد. خون به ناحق ریخته شده تا ابد می جوشد و فریاد استغاثه سر می دهد و تا ستاندن تاوان از مسببان از تاب باز نمی ایستد. آدمیان همه چیز را به فراموشی می سپارند الا داستان خون را. تاریخ را بنگرید که فقط داستان خونریزیها پر رنگ است و چشمگیر و باقی رویدادها چندان جلوه ای در برابر آن ندارد.